يکی از کشيش‏‌های فرقه يونيتاريسم (يونيتاريست‌‏ها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسویت را كنار گذاشته‌‏اند، و مقام خدايى عيسى‌‏مسيح و تثليث را قبول ندارند) که شنيده بود رفته‌‏ام پيش ماهاريشی ماهش، پيرو مرادِ بيتل‌‏ها و داناون و ميافارو، آمد ديدنم و پرسيد «شياده؟» اسم اين کشيش چارلی‏يه. پيروان فرقه يونيتاريسم به هيچ چيز اعتقاد ندارند. من هم پيرو همين فرقه‌‏ام.
گفتم: «نه. همين که چشم‌ام به اين مرد افتاد، دلم باز شد. لرزه‏‌های اين مرد دلچسب و عميق‌اند. به همه آموزش می‏‌دهد آدمی برای رنج کشيدن به دنيا نيامده است، و اگر آدم‏‌ها دنبال مراقبه ترافرازنده (Transcendental Meditation، در ايران به همان دو حرف اول آن يعنى TM (تى‌ام) مشهور شده است. معادل فارسى آن مى‏‌شود مراقبه متعالى يا فرارونده. ترافرازنده را آقاى دكتر اديب سلطانى براى Transcendental ساخته است) بروند، ديگه رنج نمی‏‌کشند؛ اون هم که مثل آب خوردنه.»
گفت: «سر در نمی‏‌آرم؛ داری شوخی می‏‌کنی يا جدی می‏‌گی؟»

  • بهتره شوخی نکنم.
  • حالا چرا اين قدر سنگين رنگين حرف می‌‏زنی؟
  • برای اينکه هم زنم و هم دختر هيجده ساله‌‏ام گرفتار شدن. هر دوتايی مُشَرّف شدن. روزی چند دفعه می‏‌رن توی عالم خلسه. الان ديگه پشت‌شون به کوهه. ديگه بيدی نيستن که به اين بادها بلرزن. مثل طبل برنجی، که توی اون چراغ روشن کرده باشن، مرتب نور پس می‏‌دن.

من اول بار در کمبريجِ ماساچوست چشم‌ام به جمال ماهاريشی روشن شد؛ آن هم بعد از آنکه دخترم گرفتار شد، قبل از آنکه زنم گرفتار بشود و درست همان روزی که ميافارو گرفتار می‌‏شد. اين ماجرا مربوط به ژانويه پارسال است. يک سالی می‌‏شد که دوشيزه ميافارو هر جا می‏‌رسيد به نحوی نشان می‌‏داد پيرو مراقبه ترافرازنده شده، ولی کلک می‏زد. دوشيزه فارو فقط دل‌اش هوای مراقبه ترافرازنده کرده بود، همين و بس. تا کسی مشرف نشود، مراقبه‌‏گر واقعی نيست.

و تازه خيال نکنيد همين طور هر از گرد راه رسيده‏‌ای از عهده برمی‌‏آيد و می‌‏تواند شما را در امر خطير مراقبه ترافرازنده راهبر شود. اين کار فقط از عهده ماهاريشی برمی‌‏آيد و بس، که البته در اين صورت افتخار بزرگی نصيب‌تان شده است؛ اگر خود ماهاريشی نبود، شما را دستِ کسی می‏‌سپارند که زيرِ دست ماهاريشی کار کرده باشد. در يکی از اتاق‏‌های هتلِ ماهاريشی بود که اين افتخار بزرگ نصيب دوشيزه فارو شد. زن و دختر من مجبور شده بودند به يکی از شاگردهای ماهاريشی قناعت کنند، آن هم در آپارتمان يک نوازنده جاز و نقاشِ اهل بوستون که او هم اهل مراقبه است.

تشرّف در خلوت انجام می‏‌گيرد، اما چيز پُر رمز و رازی در کار نيست. اول می‌رويد به چند جلسه سخنرانی، که بامزه و دلگرم‏‌کننده است و با زبان خوش به شما تلقين می‏‌کنند که اين «چيز» خيلی آسان است و هر کس به دنبال اين «چيز» برود رد خورد ندارد که هم آدم بی‏‌خيالی می‌‏شود، و هم پاکدامن و کارآمد، البته به شرطی که کارتان درست باشد. سخنران هيچ وقت توضيح نمی‏‌دهد خودِ مراقبه چه گونه چيزی است، برای اينکه هيچ بنی‏‌آدمی از عهده توضيح برنمی‏‌آيد. سخنران می‏‌گويد حتماً بايد اين چيز را تجربه کرد. و در يکی از همين جلسه‏‌های سخنرانی است که می‏‌گوييد می‏‌خواهيد با يکی از معلم‌‏ها -يعنی يکی از همان وردست‌‏های ماهاريشی- تنهايی بنشينيد و گپ بزنيد. آن‌ها هم ترتيب کار را می‏‌دهند. در همين نشست معلم چند سوال از شما می‌‏کند؛ مثل اينکه نشئه‏‌جات يا داروی آرام‏‌بخش مصرف می‏‌کنيد يا نه، مشروب می‏‌خوريد، پيش روان‏پزشک می‏‌رويد يا اينکه همين طور راست راست ديوانه شده‌‏ايد. نبايد نشئه يا مست باشيد؛ بايد به هوش باشيد، والاّ اجازه نمی‌‏دهند مشرّف بشويد. اگر سير ماخلق‏‌الله‌‏تان لق باشد و تحت درمان باشيد، بِه‌تان می‏‌گويند برويد و بعد از پايان دوره درمان بياييد.

اگر از نظر معلم اوضاع‌تان روبه‌‏راه باشد و آمادگی داشته باشيد، بِه‌تان می‏‌گويند در فلان روز و فلان ساعت به فلان محل برويد و چند چيز کم‌‏ارزش به رسم هديه با خودتان ببريد: يک عدد دستمال، مقداری ميوه تازه، مقداری گل و هفتاد و پنج دلار وجه ناقابل. به دانش‏جويان و زنان خانه‌‏دار تخفيف هم می‏‌دهند، آن هم بيش از پنجاه درصد يعنی چهل دلار. که با اين حساب تا به امروز من هفتاد دلار در اين دين تازه سرمايه‏‌گذاری کرده‌‏ام. ماهاريشی می‏‌گويد اين چيزی که آورده دين نيست، تکنيک است. درست؛ اما اگر در کوکتيل پارتی‏‌هايی که من دعوت داشته‌‏ام، حضور داشته باشيد، حتماً صدايم را شنيده‌‏ايد که بلند بلند و با اخم و تخم، آن هم طوری که به گوش زن و دخترم برسد می‏‌گويم: «من يکی که تا به حال هفتاد چوقِ زبان بسته بی‏‌پدر بالای اين دين تازه سُلفيده‌‏ام.»

اين پول‏‌ها صرف مسافرت‌‏های استاد و شاگردها، يعنی معلم‌‏های زيردست استاد، می‌‏شود که چندان هم اعيانی زندگی نمی‏‌کنند. به‌علاوه تعداد آبرومندی کتاب نيز می‌‏خرند که استفاده از آن‏‌ها مجانی است. اين دين از آن دين‌‏هايی نيست که هر روز در يک نقطه از کاليفرنيای جنوبی راه می‏‌اندازند. نه، گروهبان جمعه تازه‏ای ظهور نمی‌‏کند.

موقع مشرّف شدن به اين چيز تازه، که به گفته پيروان آن اصلاً دين نيست، غير از خودتان و معلم‌تان کس ديگری حضور ندارد. تشرّف در نور شمع و ميان بخور و بوی عود صورت می‏‌گيرد. چند عکس ماهاريشی و مراد متوفای وی، «حضرتِ قدسی مآب سوامی براهماناندا ساراسواتی، جاگادگورو بهاگون شانکاراچايایِ جيوتير ماثی» (خواستم ضبط انگليسى نام حضرت قدسى‏مآب سوامى را بنويسم ولى چون خيلى دال و دراز بود جا نشد. خواهش مى‏كنم به همين فارسى آن اكتفا بفرماييد.) را نيز به در و ديوار زده‌‏اند.

معلم‌تان به احتمال بسيار زياد مثل خودتان امريکايی است و کت و شلوار و کراواتِ مرتب پوشيده. يک مانترا، يا به قول خودمان ورد، يادتان می‌‏دهد، که خاص خود شماست. خاصيت اين مانترا اين است که موقعِ مراقبه کمک‌تان می‌‏کند نبذ نبذ به عمق درون‌تان فرو برويد. انتخاب اين صداها که معمولاً چند کلمه سانسکريت است، هنر، و اگر بِه‌تان برنمی‏خورد، علمی است که فقط در اختيار و در تخصص معلم است.

زنم از يکی از همين معلم‏‌ها پرسيده بود از کجا می‌‏فهمد چه صداهايی (مقصود همان مانترا يا ورد است) مناسب چه کسی است، و معلم در جواب زنم گفته بود: «کار خيلی پيچيده‌‏ای است؛ به همين سادگی‌‏ها که نمی‌‏شود توضيح داد. ولی حرفم را باور کنيد، اين کار علم می‌‏خواهد»

در مورد زنم که اين علم حسابی کارساز بوده. به مجرّدی که مانترای خودش را شنيده بود، به کلّه و با سقوط آزاد همين طور رفته رفته رفته بود تا ژرفای درونش. در آن ژرفای درون هر چه دل‌تان بخواهد جذبه و خلسه و نشئه موجود است. اين حرف را از خودم در نياورده‌‏ام؛ هر کس به آن عمق رسيده همين حرف را می‌‏زند و بسياری از مريدان ماهاريشی که تا ژرفای درون خود غوص رفته‌‏اند، خُبره‏وار از اين نشئگی حرف می‌‏زنند و ادعا می‌‏کنند آدم آن قدر حال می‏‌کند که هيچ نشئه‌‏ای به گرد آن نمی‌‏رسد؛ مراقبه ترافرازنده بی‏‌گفت‌‏وگو از هر نشئه ديگری در جهان زيباتر و الهام‏‌بخش‌‏تر است. و تازه، سر و کارتان به مأموران مبارزه با نشئه‌‏جات هم نمی‌‏افتد.

اين دين تازه (که دين نيست بلکه تکنيک است) لذت بی‌‏پايانی به پيروان خود نويد می‌‏دهد، و مهم آنکه با هيچ يک از نهادهای حاکم بر جهان سر ستيز ندارد؛ نسبت به هيچ نوع گرايشی جبهه‌‏گيری نمی‏‌کند؛ از پيروان خود هيچ گونه فداکاری‌‏ای نمی‌‏طلبد؛ لازم نيست تظاهر به پاک‌دامنی يا کفِّ نفس کنيد. کبريت بی‌‏خطر است، بی‏‌خطر بی‌‏خطر. اين چيز تازه، هم‌پای مرگ سياره‌‏ای که در آن زندگی می‌‏کنيم، همه لايه‌‏های ميانی جمعيت جهان را به خود جذب می‌‏کند -سياره‌‏ای که به راستی دارد از هوای زهرآلود و آب زهرآلود می‌‏ميرد.

تبليغ برای اين مراقبه ترافرازنده چشم‌گير و فراگير است. ژانويه پارسال خواستم به من اجازه بدهند خدمت عالی‏‌جناب برسم (اين عنوان را کاتوليک‌‏ها برای پاپ اعظم به کار می‏‌برند و به‌ ‏نظرم عنوان مناسبی برای ماهاريشی آمد). يکی از دستياران ايشان به من گفت همين الان به هتل محل اقامت ايشان در کمبريج بروم. براي‌اش يک پاپاسی هم ارزش نداشت من کی هستم؛ البته نه اينکه خيال کنيد من کسی هستم. تنها يک چيز مورد علاقه آن‌ها بود، و آن اينکه حضور من تبليغ خوبی برای‌شان بود. اين پيروان مراقبه ترافرازنده به هر شکلی که بتوانند مردم را تبليغ و ارشاد می‏‌کنند، برای اينکه از ته دل معتقدند اين تکنيک دنيا را نجات می‌‏دهد. لابد می‌‏پرسيد چطور؟

عالی‏جناب ماهاريشی کتابی دارد به اسم، علم هستی و هنر زندگی، (انتشارات جنبش بين‏‌المللی احيای روح، 1966) لُب کلام ايشان اين است که تا آدمی خوش‏‌دل نباشد، صلح ممکن نيست. هدف‏‌های سازمان ملل قابل ستايش است، اما اگر همه سياست‏مردان جهان همه منابع و همه فکر و ذکر خود را يک کاسه کرده، مراقبه ترافرازنده را تبليغ کنند و فرد فرد آدميان به مراقبه بنشينند، آن وقت است که چهره جهان يک شبه عوض می‏‌شود… تا وقتی سياست‏مردان جهان همچنان در بی‌‏خبری بمانند و ندانند زندگی فرد فرد آدميان را می‌‏توان از درون بهبود بخشيد و آنان را به سر منزل سعادت رساند، فقط به سطح پرداخته‌‏ايم و مسئله صلح جهانی همچنان پا در هوا خواهد ماند و آدمی همچنان گرفتار انواعِ جنگ‏‌های سرد و گرم خواهد بود.

در هتل ماهاريشی از يکی از مريدان او پرسيدم: «با آدم‌‏هايی مثل ليندن جانسون و جرج والاس چه می‏‌کنيد؟» جمعی از مريدان پشت در اتاق جناب ماهاريشی ايستاده بودند. اکثرشان سفيدپوست و جوان بودند. درِ اتاقِ استاد و مراد را از تو قفل کرده بودند. مخاطب من جوانکی بود دانشجوی دانشگاه بوستون و نوازنده گيتار. گفتم: «لابد انتظار داريد اين دو نفر را هم بکشانيد به مراقبه؟»
جوانک گفت: «اگر هم خودشان مراقبه نکنند باز هم آدم‏‌های بهتری می‏‌شوند، برای اينکه همه آدم‏‌های دوروبرشان به مدد مراقبه ترافرازنده آدم‏‌های بهتری شده‏‌اند.»

پس بگو اين دين تازه چهره جذاب ديگری هم دارد، و آن اينکه، هر بار که در درون خودتان غوص می‏‌کنيد در عمل داريد با مسائل روز کلنجار می‏‌رويد و مشکلات جهان را حل می‏‌کنيد. خانم ميان‌سالی پشت در ايستاده بود و اجازه می‏‌خواست مرشد را زيارت کند؛ می‌‏خواست از آن جناب بپرسيد مراقبه‌‏های او درست‌‏اند يا نه. به نظر خودش که درست نبودند. به ‏نظر من اين طور رسيد که وقتی اين خانم دارد در درون ذهن خود غوطه می‌‏خورد کار بامزه‌‏ای انجام می‌‏دهد، عين اينکه آدم تاتی‌‏تاتی‌‏کنان با شنای سگی چاردست و پا از اين ور رودخانه کوياهوگا برود آن ور، آن هم در حالی که دست و پايش به کف رود می‌‏خورد.

از خانم پرسيدم: «اگر مراقبه آدم درست نباشد، خطری هم داره؟ آدم بدحال يا ديوانه نمی‌‏شه؟»
خانم گفت: «نه. نه. فقط آدم ممکنه سَرخورده و دل‌زده بشه.»

پس چندان هم بد نيست؛ قديم‏‌ها آدم را به صليب ميخ‌کوب می‌‏کردند يا جلوِ شير گرسنه می‏‌انداختند.

يکی از دستيارهای استاد با يک بغل روزنامه و مجله آمد پيش من و گفت مال شما. همه جور نشريه بود: لوک، لايف، تايم، نيوزويک، نشنال آبزرور، باستون هرالد تراولر، باستون کلاب، نيويورک تايمز؛ و همه آن‌ها مقاله‌‏های مفصلی درباره عالی‏‌جناب ماهاريشی چاپ کرده بودند. همان هفته سه گزارش بالابلند چاپ شده بود: يکی درباره پيوند قلب، يکی درباره گرفتن پوئبلو، و سومی هم درباره عالی‏‌جناب ماهاريشی. غير از اين‌ها، جناب ماهاريشی در سه برنامه (شو) موفق تلويزيونی هم شرکت کرده بود: تودی شو (Today show)، تونايت شو، که مال جانی کارسون است و تلويزيون آموزشی ملی.

به دستيار عالی‌‏جناب ماهاريشی گفتم: «با اين تبليغات، لابد هزاران هزار امريکايی دل‌شان می‌‏خواهد همين کار شما را بکنند. کتابی، جزوه‏‌ای، چيزی هم داريد به اون‌‏ها بدين؟»
جناب دستيار گفت: «نه. نداريم، در آينده هم نداريم. اين درسِ توی کتاب نيست. مرشد بايد طريق تجربه کردن حالت‏‌های ظريف فکر کردن را به شما «نشان» بدهد، و بعد هم که روی غلتک افتاديد بايد تجربه‌‏های‌تان را چک کنيد.»
گفتم: «يعنی نمی‌‏شه همين طور سرِ خود بروم پيش يک مراقبه‌‏گر معمولی و بهش بگم، بيا نشونم بده چطور اين کار رو می‌‏کنی، تا من هم از روی دست تو نگاه کنم؟»
گفت: «سرخورده می‌‏شی.»

جوانک بوستونی بلبل‏‌زبانی کرد که يک وقتی دختری را می‏‌شناخته که مانترایِ خودش را به دوست پسرش گفته بوده است. کسی نبايد مانترای خود را به کسی بروز دهد، از تأثير می‏‌افتد، ولی اين دختر اين قرار را رعايت نکرده است.

پرسيدم: «خيلی کار ناجوری است؟»
جوانک و دستيار شانه‌‏های‌شان را لاقيدانه بالا انداختند. دستيار گفت: «هيچ کار ناجوری نيس. کار نابه‌خردانه‌‏ای بوده.»
هنوز هم کنجکاوی من ارضا نشده بود. پرسيدم: «به سر آن دوست پسر چی آمد؟ همانی که از مانترای دوست دخترش استفاده کرده بود؟»
«سَر خورد.»

ماهاريشی از اتاق بيرون آمد، البته بعد از انجام مراقبه؛ به همه خبرنگارها قول مصاحبه اختصاصی داده بودند، و به همين دليل آن قدر خبرنگار جمع شده بود که عالی‏‌جناب ماهاريشی مجبور شد در سالن رقصِ هتل يک کنفرانس مطبوعاتی غول‌‏آسا ترتيب دهد. و ما هم رفتيم به سالن رقص. تختِ پوستِ عالی‏جناب ماهاريشی را از قبل روی سن انداخته بودند و عالی‏‌جناب يک‌راست رفت و نشست روی تختِ پوست. ماهاريشی با يک دسته گل داوودیِ زرد بازی می‏‌کرد و از حاضران خواست هر چه دل‌شان می‌‏خواهد بپرسند.

ماهاريشی مرد نازنينی است؛ مرد کوچک اندامی است به رنگ قهوه‌‏ای مايل به طلايی، که کِرکِر می‏‌خندد و ريش خاکستری، شانه‏‌های پهن و سينه ستبر دارد. بازوهای او عضلانی و مُچ دست‏‌های‌اش کلفت است، آن قدر که ممکن است فکر کنيد اين مرد پنجاه و شش ساله بيشتر عمرش را کار سخت بدنی می‏‌کرده است. ولی نه، اشتباه کرده‌‏ايد. ماهاريشی اول می‏‌خواسته فيزيک‌دان بشود و برای همين از دانشگاه «الله‏‌آباد» ليسانس علوم گرفته است. اين اطلاعات مال روزنامه آبزرور چاپ لندن است. خود ماهاريشی يک کلمه از خودش حرف نزد و هيچ گونه اطلاعاتی درباره خودش به حاضران نداد. از راه‌بان جز اين هم انتظار نمی‌‏رود.

ايشان بعد از فراغت از تحصيل به کسوت راه‌بان تارک دنيا در می‌‏آيد، و از مراد خود راه و رسم آسان مراقبه را فرا می‌‏گيرد. البته مرشدهای ديگر هندی برای تکنيک آسان مراقبه احترام چندانی قايل نبودند؛ آن‌ها تلاش می‌‏کردند با شيوه‏‌های مشکل و عجيب و غريب و بار رياضت شاهد مقصود را -سعادت را- در آغوش کشند. مراد عالی‌‏جناب ماهاريشی در آستانه مرگ به شاگرد برجسته خود می‏‌گويد ميان خلق برود و اين کار سهل و آسان را به آن‌ها ياد بدهد و اکنون ده سالی است که ماهاريشی در راه انجام وصيت مراد خود گام برمی‌‏دارد؛ اما سال آينده ماهاريشی به هند برمی‌‏گردد و در کسوت يک برهمن ساده خلوت می‏‌گزيند و به چلّه می‌‏نشيند، و از آن پس هرگز ميان خلق ظاهر نمی‌‏شود. می‌‏گويند تا به امروز چيزی حدود 300 هزار مريد در سراسر جهان پيدا کرده است. از اين جمع عده‌‏ای به مقام مرشدی رسيده‌‏اند و پس از وی خلق را ارشاد می‌‏کنند.

و چنين شد که در سالن رقص هتل روی يک صندلی تاشو نشستم، و دويست سيصد مرد و زنِ پيرو مراقبه ترافرازنده پشت سرم. چشم‏‌های‌ام را روی هم گذاشتم و منتظر ماندم تا با بال‌‏های شعر اين مرد مقدس به هندوستان برسم.

يکی از خبرنگاران گفت: «جناب ماهاريشی، آيا فکر نمی‌‏کنيد ديگر وقت آن رسيده است که آستين‌‏ها را بالا بزنيد و به وضع دنيا برسيد؟ آيا فکر نمی‏‌کنيد دنيا دارد بدجوری به سوی سياهی و تباهی می‌‏رود؟»
حضرت فرمود: «هيچ وقت نمی‌‏شود گفت اتاق تاريکِ مطلق است، البته به شرطی که بدانيد کليد برق کجاست و بلد باشيد کليد برق را بزنيد.»
يکی ديگر پرسيد: «شما می‏‌گوييد ذهن آدمی خود در پی سعادت خويش است. برای اين گفته خود چه سندی داريد؟»
ماهاريشی گفت: «اگر آدم بين دو راديو بنشيند که هر کدام روی يک موج مجزا برنامه پخش می‌‏کند، طبيعی است توجه او به برنامه‌‏ای جلب می‌‏شود که بيشتر او را خوش می‌‏آيد.»
«نظرتان در مورد حقوق مدنی چيست؟»
جناب ماهاريشی گفت: «اصلاً اين حقوق مدنی چيست؟»

يک نفر با استعانت از مشکل سياه‌‏پوستان، و با گفتن اينکه بعضی‏‌ها تنها به خاطر رنگِ سياهِ پوست‌شان، نه خانه درست و حسابی دارند، نه مدرسه درست و حسابی می‌‏روند و نه کار درست و حسابی پيدا می‌‏کنند، حقوق مدنی را برای او تعريف کرد.

ماهاريشی جواب داد: «با انجام مراقبه ترافرازنده همه مردمان تحت ستم می‏‌توانند سر بلند کنند و به مقامات عاليه برسند. با مراقبه خود به خود کارشان را بهتر انجام می‌‏دهند و اقتصاد پول بيشتری به آنها می‌‏دهد، و در نتيجه هر چه دل‌شان خواست می‌‏توانند بخرند و از آن پس گرفتار ظلم و جور نيستند. به عبارت ديگر، مردمان تحت ستم بايد دست از غُر زدن بردارند، بزنند به مراقبه، کمربندشان را محکم کنند و در بازار دادوستد به مقام‌‏های شامخ برسند، بازاری که همه نقل و انتقال‌‏های آن عادلانه است.»

چشم‏‌های‌ام را گشودم، و نگاه تندی به ماهاريشی کردم. عالی‏‌جناب مرا به هند نبرده بود. مرا به شنکتادی برگردانده بود. شنکتادی از شهرهای ايالت نيويورک است، و سال‌‏ها پيش، خيلی خيلی وقت پيش در اين شهر در بخشِ روابط عمومی يک شرکت کار می‌‏کردم. همان جا بود که حرف‏‌های خوش‌‏باورانه کسانی را شنيدم که از وضع بشر می‏‌گفتند، آن هم در چارچوب سويچ و راديو و عادلانه بودن روابط بازار. آن‌ها هم مثل عالی‌‏جناب ماهاريشی فکر می‏‌کردند. آنها نيز فکر می‌‏کردند غصه خوردن کار احمقانه‌‏ای است، آن هم در روزگاری که چيزهای ساده فراوان است، چيزهای ساده‌‏ای که می‌‏شود با آن‌ها به زندگی سروسامان داد. آن‌ها نيز مثل جناب ماهاريشی ليسانس علوم داشتند. عالی‌‏جناب ماهاريشی اين همه راه را از هند به امريکا آمده بود تا همان حرف‏‌هايی را به مردم تحويل دهد که مهندسان جنرال الکتريک سال‏‌ها بود تحويل مردم می‏‌دادند.

نظر ماهاريشی را درباره عيسی مسيح پرسيدند. البته که نظراتی داشت. بيان نظرات خود را با اين عبارتِ پيرو شروع کرد: «از روی چيزهايی که درباره اوـمسيح‌ـ برای‌ام تعريف کرده‌‏اند … »

جلوِ روی من مردی نشسته بود که چندين سال از عمر خود را با از خودگذشتگی در هتل‏‌های امريکا و اروپای شمالی گذرانده بود. بی‌‏ترديد در اتاق اين هتل‌‏ها انجيل گيدئون (گيدئون نام شخص و اكنون نام يك مؤسسه غيرانتفاعى است كه در اتاق هتل‏‌هاى كشورهاى مسيحى انجيل مجانى مى‏‌گذارد) وجود داشته است. اما عالی‌‏جناب ماهاريشی حتی يک بار زحمت باز کردن اين انجيل‌‏ها را به خود نداده بود تا ببيند مسيح چه می‏‌گفته است.

بعضی‌‏ها واقعاً که چه ذهن جُست‏وجوگری دارند!

ماهاريشی گفت: «به احتمال زياد مسيح اهلِ چيزی مثل مراقبه ترافرازنده بوده است، اما پيروان ناخلف او حرف‏‌های‌اش را تحريف کرده و مراقبه را به فراموشی سپرده‌‏اند.» و چند لحظه بعد افزود مسيح و قديسانِ نخستين گذاشته‌‏اند ذهن‌شان هر جا می‌‏خواهد برود. گفت: «آدمی بايد بر ذهن خودش مسلط باشد.» و آشفتگی و هرزه‏‌گردی ذهن مسيح و قديسان نتيجه‌‏ای نداشته است جز چيزی که ماهاريشی به آن «پوچی» می‌‏گفت، به آن می‌‏گفت: تکيه زيادی به ايمان.

ماهاريشی اعلام داشت: «حداکثر کاری که از ايمان برمی‌‏آيد اين است که آدمی بتواند اميدوارانه زندگی کند و اميدوارانه بميرد. کليسا دارد مردم را فراری می‏‌دهد؛ علت آن هم اين است که جز همين ايمان چيزی در چنته ندارد.»

و باز گشتيم به همان بازار کذايی: کليساها چيزی در چنته ندارند جز حبه قند، اما عالی‏‌جناب ماهاريشی داروی سحرآميزی تجويز می‌‏کنند که در قوطی هيچ عطاری پيدا نمی‌‏شود و قدرت توپخانه قلعه‌‏کوب را دارد. شما باشيد کدام را انتخاب می‌‏کنيد؟

جلسه که تمام شد رفتم بيرون هوای آزاد بخورم؛ در اين لحظه بيش از پيش نسبت به مسيح احساس محبت می‏‌کردم. دلم می‌‏خواست بروم يک صليب پيدا کنم، از آن صليب‌‏هايی که مسيح روی آن مصلوب است، و خطاب به مسيح بگويم: «می‏دانی چرا آن بالا هستی؟ تقصير خودت است. بايد می‏‌رفتی دنبال مراقبه ترافرازنده، که مثل آب خوردن است. به علاوه به کار نجاری خودت نيز بايد بيشتر می‏‌چسبيدی.»

و بعد به يکی از مديران دانشگاه هاروارد برخوردم که با من آشناست. من فقط با يکی از مديران هاروارد آشنا هستم، و اين مدير همانی است که به او برخوردم. ديشب به يُمن حضور ماهاريشی سالن تئاتر سندرز مملو از جمعيت بوده است، پس هاروارد اطلاعات زيادی درباره استاد دارد، و از اين مدير آشنا پرسيدم به نظرش اين بار دانشجويان به جنون مراقبه ترافرازنده مبتلا می‌‏شوند يا نه؟

گفت: «ديشب عده زيادی از بچه‌‏ها وسط جلسه بلند شدند و از سالن رفتند بيرون؛ لابد خودت هم خبر داری.»
گفتم: «و جگر زن و دختر مرا آتش زدند.»
او ادامه داد: «از دانشجويان شنيدم که می‏‌گفتند حرف‏‌ها و تعليمات ماهاريشی عوامانه بوده. کسانی که اهل اين نوع کارها هستند همان مشتری‏‌های ميهمانی چای بوستون‌اند (ميهمانى چاى بوستون در اصل متعلق به جنگ‏‌هاى استقلال امريكا است (اواخر سده هيجدهم)، كه امريكایی‌‏ها صندوق‏‌هاى چاى انگلیسی‌‏ها را در بندرگاه بوستون به دريا ريختند).»

اين «ميهمانی چای بوستون» اسم يک کافه ساز و ضربی است؛ جای آن هم توی يک کليسا است که نمای آن از آجر سرخ است. مشتری‌‏ها و نوازنده‌‏های آن هم بيشتر بچه‌‏های دانشگاه و سفيدپوست‏‌اند. اين کافه محل کار گروه «باستون ساوند» است، که به نظر نيوزويک «ضد هيپی و ضد مواد مخدر» هستند.

گفتم: «به نظر می‏‌رسد اين دين تازه دين خوبی است، بخصوص برای کسانی که می‏‌خواهند در اين دنيای پُر از دردسر و گرفتاری بدون دردسر و گرفتاری زندگی کنند.»
مدير هاروارد گفت: «يکی از قهرمانان پرش با نيزه دانشگاه ادعا می‏‌کند به لطف ماهاريشی روز به روز دارد به ارتفاع بيشتری می‌‏پرد.»

«و تماشاچيان، هم کف می‌‏زنند و هورا می‏‌کشند.»

دختر من که هميشه نقاش خوبی بوده، می‏‌گويد به لطف ماهاريشی کارهای‌اش بهتر شده است، و زنم که زمان تحصيل در دانشگاه چيز می‌‏نوشته، دوباره دست به قلم برده است. به من هم گفته‌‏اند اگر هر روز، روزی دو بار در اندرون خودم غواصی کنم در کار نويسندگی پيشرفت می‏‌کنم و آثارم بامزه می‌‏شوند.

اما چيزی که مانع مراقبه خود من می‌‏شود همانا تنبلی است. اول بايد از خانه بروم بيرون و بعد بايد بروم بوستون و چند شبی هم همان جا در بوستون بمانم. از اين‌ها گذشته، گمان نکنم شجاعت و جديت آن را داشته باشم که بلند شوم و گل و ميوه و دستمال تميز و هفتاد و پنج دلار به دست، بروم دم در آپارتمان يک آدم غريبه و خودم را معرفی کنم. و به همين دليل از بدجنسی مثلاً به زنم می‏‌گويم: «اين چه جور آدم مقدسی است که وقتی از اقتصاد حرف می‌‏زند آدم خيال می‏‌کند مدير اتحاديه توليدکنندگان آمده است و دارد سخنرانی می‌‏کند؟»

و زنم می‏‌گويد: «او که خودش دل‌اش نمی‌‏خواهد از اقتصاد حرف بزند؛ مجبورش می‏‌کنند. رشته او که اقتصاد نيست.»
با اين­که می‌‏گويم: «حالا چرا جناب ماهاريشی در خود هند که مرکز مراقبه جهان است راه به جايی نبرده است، اما در اسکانديناوی و آلمان غربی و بريتانيا و امريکا گل کرده؟»
می‌‏گويد: «اينکه ديگر معلومه؛ دلايل آن خيلی زياد و خيلی پيچيده است.»
و من هم می‌‏گويم: «شايد دليلش اين باشد که مثل مديرهای اتحاديه ملّی توليدکنندگان حرف می‏‌زند.»
می‌‏گويد: «تو يکی نظرت اين است.» چقدر اين زن مرا دوست دارد، دوست دارد. لبخند می‌‏زند.
می‌‏گويم: «اگر اين جريان به اين خوبی است، پس چرا جناب ماهاريشی يک‌راست نمی‌‏رود محله‌‏های فقيرنشين و بدبخت بيچاره‏‌ها را هدايت نمی‌‏کند؟ آن‌ها که از ما محتاج‌‏ترند.»
او هم می‏‌گويد: «برای اينکه می‏‌خواهد پيام خود را، هر چه زودتر به جهانيان برساند، و بهترين راه هم تبليغ آدم‌‏های متنفذ است.»
می‏‌گويم: «مثل بيتل‌‏ها.»
می‏‌گويد: «از آن جمله.»

«حالا می‌‏فهمم چرا آدم‌‏های متنفذ ماهاريشی را به مسيح ترجيح می‌‏دهند. حتم دارم اگر بيتل‏‌ها و خانم ميافارو می‏‌رفتند پيش مسيح، به‌شان می‏گفت همه پول‏‌های‌تان را ببخشيد به بدبخت بيچاره‌‏ها.»

و زنم لبخند تحویل‌ام می‌‏دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *