داستان های پیشنهادی

داستان‌های پیشنهادیمشاهده همه

هدایت

عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ایرانی؛ پاریس در عصرِ ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندهٔ چهل‌وهشت سالهٔ ایرانی، [...]

بخوان
بله، نيروانايى در كار نيست

يکی از کشيش‏‌های فرقه يونيتاريسم (يونيتاريست‌‏ها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسویت را كنار گذاشته‌‏اند، و [...]

بخوان
از آشنایی با شما خوش‌وقتم

هیچکس به ‏یاد نمی‌آورد که بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‌‏ها دو زوج که هیچ‏ کدام زن و [...]

بخوان
نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد [...]

بخوان
اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او [...]

بخوان
شرط‌بندی

شبی تاریک در پاییز بود. بانک‌دار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه [...]

بخوان
طلاق

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانهٔ ما بود [...]

بخوان
زخم شمشیر

جای زخمی ناسور چهره‌اش را خط انداخته بود. جای زخم به شکل هلالی، رنگ باخته و تقریباً کامل بود که [...]

بخوان
انتخاب سوپی

سوپی روی یک نیمکت در میدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. [...]

بخوان
آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به [...]

بخوان
بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی [...]

بخوان
داستان های پیشنهادی

داستان‌های پیشنهادیمشاهده همه

هدایت

عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ایرانی؛ پاریس در عصرِ ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندهٔ چهل‌وهشت سالهٔ ایرانی، [...]

بخوان
بله، نيروانايى در كار نيست

يکی از کشيش‏‌های فرقه يونيتاريسم (يونيتاريست‌‏ها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسویت را كنار گذاشته‌‏اند، و [...]

بخوان
از آشنایی با شما خوش‌وقتم

هیچکس به ‏یاد نمی‌آورد که بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‌‏ها دو زوج که هیچ‏ کدام زن و [...]

بخوان
نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد [...]

بخوان
اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او [...]

بخوان
شرط‌بندی

شبی تاریک در پاییز بود. بانک‌دار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه [...]

بخوان
طلاق

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانهٔ ما بود [...]

بخوان
زخم شمشیر

جای زخمی ناسور چهره‌اش را خط انداخته بود. جای زخم به شکل هلالی، رنگ باخته و تقریباً کامل بود که [...]

بخوان
انتخاب سوپی

سوپی روی یک نیمکت در میدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. [...]

بخوان
آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به [...]

بخوان
بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی [...]

بخوان

داستان‌های جدید

روز تولد

یادم میاد سی سال پیش ، وقتی شش سال داشتم بازی ما همه اش تو کوچه خلاصه می شد و [...]

بخوان
ماهی عروس

همه موجوداتی که در آن دریای آبی بزرگ و زیبا زندگی می‌کردند، به جشن عروسی دعوت شده بودند. وقتی ماهی‌ها [...]

بخوان
نگاهی کوتاه

تکلیفم مشخص نیست با هزارتا دلیل هر روز بی خدا تر از دیروز میشم و باز با یه سرماخوردگی به [...]

بخوان
فرصت

صدای بلندی مرا هوشیار کرد بدون اینکه فکر کنم برخاستم و کفش هایم را در دست گرفتم و محکم دویدم [...]

بخوان
خورشید ظالم

دلش فاسد شده بود از هیچ طرف امیدی به او جاری نبود درست مثل دریاچه ای کوچک که تمام رود [...]

بخوان
قهرِ پدر

دوبرادربودند،که باهم سَرِ خوشی نداشتند برادرِ بزرگتر نامش {آب} بود. و برادرِ کوچک نامش {زمین}. همیشه سر همه چی باهم [...]

بخوان
مورچه

روزی روزگاری مورچه‌ای در کلونی در حوالی جنگل‌های گیلان می‌زیست. این مورچه یک مورچه‌ی کارگر بود و کارش جمع‌آوری آذوقه [...]

1 دیدگاه

بخوان
پیرمردی که زندگیم را تغییر داد

از ناامیدی روی تخت دراز کشیده بودم و به زندگیم فکر می‌کردم که در حال تل‌انباشت حوادث تلخ فراموش نشدنی [...]

بخوان
حاج ابراهیم حسینی

خانم حسینی- چهارم تیر سال پنجاه وشیش بود که با حاج آقا حسینی ازدواج کردم. یه سال بود که استخدام [...]

بخوان
طاووس

چند ماهی می شد که قهر بودند از هم .مرد طلاق توافقی را پیشنهاد داد ه بود و زنتنها یک [...]

بخوان
عصرهای تو

تو هر روز عصر روی پله اول حیاط می نشینی؛ با دمپایی. دفترت را باز میکنی. همچنان که یکی از [...]

بخوان
صبح روز کریسمس

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی [...]

بخوان
هاشیما

جون ۲۰۱۳، به من و صلاح ماموریت سفر به جزیره هاشیما جهت عکس‌برداری سه‌بعدی محول شد. به زادگاه‌ام بر‌می‌گشتم به [...]

بخوان
کراوات‌های آقای ودریف

گاهی یکی از کسانی که به دیدن‌اش می‌آیند لباسی را با چوب‌رختی به ماشین می‌برد و با لباس‌های خودش از [...]

بخوان
آواها

بستنِ پنجره لازم بود: باران به قرنیز کف پنجره می‌خورد و پخش می‌شد روی کف چوبی اتاق و صندلی‌های بازودار. [...]

بخوان

آثار نویسندگان ایرانیمشاهده همه

روز تولد

یادم میاد سی سال پیش ، وقتی شش سال داشتم بازی ما همه اش تو کوچه خلاصه می شد و [...]

بخوان
ماهی عروس

همه موجوداتی که در آن دریای آبی بزرگ و زیبا زندگی می‌کردند، به جشن عروسی دعوت شده بودند. وقتی ماهی‌ها [...]

بخوان
نگاهی کوتاه

تکلیفم مشخص نیست با هزارتا دلیل هر روز بی خدا تر از دیروز میشم و باز با یه سرماخوردگی به [...]

بخوان
فرصت

صدای بلندی مرا هوشیار کرد بدون اینکه فکر کنم برخاستم و کفش هایم را در دست گرفتم و محکم دویدم [...]

بخوان
خورشید ظالم

دلش فاسد شده بود از هیچ طرف امیدی به او جاری نبود درست مثل دریاچه ای کوچک که تمام رود [...]

بخوان
قهرِ پدر

دوبرادربودند،که باهم سَرِ خوشی نداشتند برادرِ بزرگتر نامش {آب} بود. و برادرِ کوچک نامش {زمین}. همیشه سر همه چی باهم [...]

بخوان
مورچه

روزی روزگاری مورچه‌ای در کلونی در حوالی جنگل‌های گیلان می‌زیست. این مورچه یک مورچه‌ی کارگر بود و کارش جمع‌آوری آذوقه [...]

1 دیدگاه

بخوان
پیرمردی که زندگیم را تغییر داد

از ناامیدی روی تخت دراز کشیده بودم و به زندگیم فکر می‌کردم که در حال تل‌انباشت حوادث تلخ فراموش نشدنی [...]

بخوان
حاج ابراهیم حسینی

خانم حسینی- چهارم تیر سال پنجاه وشیش بود که با حاج آقا حسینی ازدواج کردم. یه سال بود که استخدام [...]

بخوان
طاووس

چند ماهی می شد که قهر بودند از هم .مرد طلاق توافقی را پیشنهاد داد ه بود و زنتنها یک [...]

بخوان
عصرهای تو

تو هر روز عصر روی پله اول حیاط می نشینی؛ با دمپایی. دفترت را باز میکنی. همچنان که یکی از [...]

بخوان
هاشیما

جون ۲۰۱۳، به من و صلاح ماموریت سفر به جزیره هاشیما جهت عکس‌برداری سه‌بعدی محول شد. به زادگاه‌ام بر‌می‌گشتم به [...]

بخوان
فردا

چه سرمای بی‌پیری! با این‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! --اما [...]

بخوان
هدایت

عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ایرانی؛ پاریس در عصرِ ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندهٔ چهل‌وهشت سالهٔ ایرانی، [...]

بخوان
هفت‌سین

پتو را از روی صورت‌اش‌ كنار زد. سر برگرداند و به‌ ساعت‌، كه‌ روی‌ِ ميزبود، نگاه‌ كرد. دوازده‌ِ ظهر بود. [...]

بخوان

داستان‌های اول شخص

روز تولد

یادم میاد سی سال پیش ، وقتی شش سال داشتم بازی ما همه اش تو کوچه خلاصه می شد و [...]

بخوان
نگاهی کوتاه

تکلیفم مشخص نیست با هزارتا دلیل هر روز بی خدا تر از دیروز میشم و باز با یه سرماخوردگی به [...]

بخوان
فرصت

صدای بلندی مرا هوشیار کرد بدون اینکه فکر کنم برخاستم و کفش هایم را در دست گرفتم و محکم دویدم [...]

بخوان
پیرمردی که زندگیم را تغییر داد

از ناامیدی روی تخت دراز کشیده بودم و به زندگیم فکر می‌کردم که در حال تل‌انباشت حوادث تلخ فراموش نشدنی [...]

بخوان
صبح روز کریسمس

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی [...]

بخوان
هاشیما

جون ۲۰۱۳، به من و صلاح ماموریت سفر به جزیره هاشیما جهت عکس‌برداری سه‌بعدی محول شد. به زادگاه‌ام بر‌می‌گشتم به [...]

بخوان
کراوات‌های آقای ودریف

گاهی یکی از کسانی که به دیدن‌اش می‌آیند لباسی را با چوب‌رختی به ماشین می‌برد و با لباس‌های خودش از [...]

بخوان
آواها

بستنِ پنجره لازم بود: باران به قرنیز کف پنجره می‌خورد و پخش می‌شد روی کف چوبی اتاق و صندلی‌های بازودار. [...]

بخوان
فردا

چه سرمای بی‌پیری! با این‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! --اما [...]

بخوان
چپ‌دست‌ها

اریش مرا زیر نظر دارد. من هم چشم از او برنمی‌دارم. هر دوی ما اسلحه به دست داریم و مسلم [...]

بخوان
کلیسای جامع

همان مرد کور، دوست قدیمی زن‌ام. بله، خود او داشت می‌آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای [...]

بخوان
بله، نيروانايى در كار نيست

يکی از کشيش‏‌های فرقه يونيتاريسم (يونيتاريست‌‏ها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسویت را كنار گذاشته‌‏اند، و [...]

بخوان
مرغ عشق

زنم گفت: «ممکنه بمیرن.» پسرم گفت: «از نظر علمی این حرف چرته.» برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که [...]

بخوان
سه قطره خون

ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همان‌طوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و [...]

بخوان
زاویه چهل درجه غربی

من و «کایرا» دو انگلیسی ساکن لندن بودیم که سال‌ها پیش از سر اتفاق در بارسلونا با هم آشنا شدیم؛ [...]

بخوان
داستان های عاشقانه

داستان‌های عاشقانهمشاهده همه

غم لعنتی نزدیک بهار

نزدیک بهار که می‌شود، خاطره‌ها دوره‌ام می‌کنند؛ آدم‌ها، آهنگ‌ها، کرده‌ها و حتی نکرده‌ها، نگفته‌ها، نرسیدن‌ها، حسرت‌ها و غمی که یکهو [...]

بخوان
از چه چیزهایی پشیمان نیستم؟

من اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی که برای اولین بار توی شهر کتاب دیدمش، مرتکب نشدم؛ آن روز صبح را می‌گویم [...]

بخوان
نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد [...]

بخوان
اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او [...]

بخوان
چشم‌های سگ آبی‌رنگ

آن‌وقت نگاهی به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه می‌کرده. اما بعد که پشت چراغ رویش را [...]

بخوان
داستان یک بازنده

جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا [...]

بخوان
آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به [...]

بخوان
بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی [...]

بخوان
پنجره

میکاییل روی صندلی چوبی‌اش، پشت میز مربعی جلا خورده، روبروی پنجره باز آپارتمان کوچک و بدون ظرافتش نشسته بود. چهره‌اش [...]

بخوان
تنهایی مطلق

عشق هرگز فراموش نمی‌شود ممکن است گاهی کوچک شود، خرد شود و یا به کم رنگ‌ترین حالت ممکن درآید ولی [...]

بخوان
داستان های عاشقانه

داستان‌های عاشقانهمشاهده همه

غم لعنتی نزدیک بهار

نزدیک بهار که می‌شود، خاطره‌ها دوره‌ام می‌کنند؛ آدم‌ها، آهنگ‌ها، کرده‌ها و حتی نکرده‌ها، نگفته‌ها، نرسیدن‌ها، حسرت‌ها و غمی که یکهو [...]

بخوان
از چه چیزهایی پشیمان نیستم؟

من اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی که برای اولین بار توی شهر کتاب دیدمش، مرتکب نشدم؛ آن روز صبح را می‌گویم [...]

بخوان
نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد [...]

بخوان
اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او [...]

بخوان
چشم‌های سگ آبی‌رنگ

آن‌وقت نگاهی به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه می‌کرده. اما بعد که پشت چراغ رویش را [...]

بخوان
داستان یک بازنده

جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا [...]

بخوان
آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به [...]

بخوان
بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی [...]

بخوان
پنجره

میکاییل روی صندلی چوبی‌اش، پشت میز مربعی جلا خورده، روبروی پنجره باز آپارتمان کوچک و بدون ظرافتش نشسته بود. چهره‌اش [...]

بخوان
تنهایی مطلق

عشق هرگز فراموش نمی‌شود ممکن است گاهی کوچک شود، خرد شود و یا به کم رنگ‌ترین حالت ممکن درآید ولی [...]

بخوان

داستان‌های سوم شخص

ماهی عروس

همه موجوداتی که در آن دریای آبی بزرگ و زیبا زندگی می‌کردند، به جشن عروسی دعوت شده بودند. وقتی ماهی‌ها [...]

بخوان
خورشید ظالم

دلش فاسد شده بود از هیچ طرف امیدی به او جاری نبود درست مثل دریاچه ای کوچک که تمام رود [...]

بخوان
قهرِ پدر

دوبرادربودند،که باهم سَرِ خوشی نداشتند برادرِ بزرگتر نامش {آب} بود. و برادرِ کوچک نامش {زمین}. همیشه سر همه چی باهم [...]

بخوان
مورچه

روزی روزگاری مورچه‌ای در کلونی در حوالی جنگل‌های گیلان می‌زیست. این مورچه یک مورچه‌ی کارگر بود و کارش جمع‌آوری آذوقه [...]

1 دیدگاه

بخوان
طاووس

چند ماهی می شد که قهر بودند از هم .مرد طلاق توافقی را پیشنهاد داد ه بود و زنتنها یک [...]

بخوان
اُسَبِل

بعدازظهر یک روزِ تابستانی بود. صدای تلفن در سکوتِ خانهٔ ویلایی پیچید. میشل یک لحظه صبر کرد و بعد گوشی [...]

بخوان
دوشس و جواهر‌فروش

الیور بیکن در بالای خانه‌ای مشرف به گرین ‌پارک زندگی می‌کرد. او یک آپارتمان داشت. صندلی‌ها که پنهان‌شان کرده بودند، [...]

بخوان
هفت‌سین

پتو را از روی صورت‌اش‌ كنار زد. سر برگرداند و به‌ ساعت‌، كه‌ روی‌ِ ميزبود، نگاه‌ كرد. دوازده‌ِ ظهر بود. [...]

بخوان
یک گل سرخ برای امیلی

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازه‌اش رفتند. مردها از روی تأثر احترام‌آمیزی که [...]

بخوان
از آشنایی با شما خوش‌وقتم

هیچکس به ‏یاد نمی‌آورد که بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‌‏ها دو زوج که هیچ‏ کدام زن و [...]

بخوان
مزاحم

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر [...]

بخوان
ماه شب هفتم

باغی بود و زنی بود. باغی بود و زنی بود که صبح به صبح می‌آمد و می‌نشست زیر درخت سپیدار، [...]

بخوان
شرط‌بندی

شبی تاریک در پاییز بود. بانک‌دار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه [...]

بخوان
کهن‌ترین داستان جهان

شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد -از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و [...]

بخوان
سه معتکف

اسقفی از آرکانژل به صومعهٔ سولووتسک مسافرت می‌کرد. در این سفر عده‌ای زائر هم بودند که با همان کشتی به [...]

بخوان
داستان های غم انگیز

داستان‌های غم‌انگیزمشاهده همه

مورچه

روزی روزگاری مورچه‌ای در کلونی در حوالی جنگل‌های گیلان می‌زیست. این مورچه یک مورچه‌ی کارگر بود و کارش جمع‌آوری آذوقه [...]

1 دیدگاه

بخوان
طاووس

چند ماهی می شد که قهر بودند از هم .مرد طلاق توافقی را پیشنهاد داد ه بود و زنتنها یک [...]

بخوان
اُسَبِل

بعدازظهر یک روزِ تابستانی بود. صدای تلفن در سکوتِ خانهٔ ویلایی پیچید. میشل یک لحظه صبر کرد و بعد گوشی [...]

بخوان
مزاحم

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر [...]

بخوان
غم لعنتی نزدیک بهار

نزدیک بهار که می‌شود، خاطره‌ها دوره‌ام می‌کنند؛ آدم‌ها، آهنگ‌ها، کرده‌ها و حتی نکرده‌ها، نگفته‌ها، نرسیدن‌ها، حسرت‌ها و غمی که یکهو [...]

بخوان
نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد [...]

بخوان
اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او [...]

بخوان
حرف‌هایی برای نگفتن

داشتم با چندش به پاهای خیس و گِلِی‌م نگاه می‌کردم. برگشت سمتم و گفت: «قشنگ نیست؟» چی؟ بارون! بارون رو [...]

بخوان
مادر ترامپ را کشت

برای روماتیسم و پا درد خوب است؛ مادر گفت. برای اولین بار که دیدمش مثل بچه ای بود که تازه [...]

بخوان
زندگی پنهان والتر میتی

«جا نمی‌زنیم!» صدای فرمانده مثل صدای شکستن یخ نازکی بود. اونیفورم رسمی‌اش تنش بود و کلاه سفید قیطان‌دوزی شده‌اش را [...]

بخوان
یک روز خوش برای موزماهی

نود و هفت تبلیغات‌چیِ نیویورکی توی هتل بودند و خطوطِ تلفنیِ راهِ دور را چنان در اختیار گرفته بودند که [...]

بخوان
آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به [...]

بخوان
مرگ مکرر

غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک [...]

بخوان
بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی [...]

بخوان
یک چشم

مادرم تنها یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می‌شد. مادرم یک [...]

بخوان
داستان های غم انگیز

داستان‌های غم‌انگیزمشاهده همه

مورچه

روزی روزگاری مورچه‌ای در کلونی در حوالی جنگل‌های گیلان می‌زیست. این مورچه یک مورچه‌ی کارگر بود و کارش جمع‌آوری آذوقه [...]

1 دیدگاه

بخوان
طاووس

چند ماهی می شد که قهر بودند از هم .مرد طلاق توافقی را پیشنهاد داد ه بود و زنتنها یک [...]

بخوان
اُسَبِل

بعدازظهر یک روزِ تابستانی بود. صدای تلفن در سکوتِ خانهٔ ویلایی پیچید. میشل یک لحظه صبر کرد و بعد گوشی [...]

بخوان
مزاحم

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر [...]

بخوان
غم لعنتی نزدیک بهار

نزدیک بهار که می‌شود، خاطره‌ها دوره‌ام می‌کنند؛ آدم‌ها، آهنگ‌ها، کرده‌ها و حتی نکرده‌ها، نگفته‌ها، نرسیدن‌ها، حسرت‌ها و غمی که یکهو [...]

بخوان
نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد [...]

بخوان
اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او [...]

بخوان
حرف‌هایی برای نگفتن

داشتم با چندش به پاهای خیس و گِلِی‌م نگاه می‌کردم. برگشت سمتم و گفت: «قشنگ نیست؟» چی؟ بارون! بارون رو [...]

بخوان
مادر ترامپ را کشت

برای روماتیسم و پا درد خوب است؛ مادر گفت. برای اولین بار که دیدمش مثل بچه ای بود که تازه [...]

بخوان
زندگی پنهان والتر میتی

«جا نمی‌زنیم!» صدای فرمانده مثل صدای شکستن یخ نازکی بود. اونیفورم رسمی‌اش تنش بود و کلاه سفید قیطان‌دوزی شده‌اش را [...]

بخوان
یک روز خوش برای موزماهی

نود و هفت تبلیغات‌چیِ نیویورکی توی هتل بودند و خطوطِ تلفنیِ راهِ دور را چنان در اختیار گرفته بودند که [...]

بخوان
آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به [...]

بخوان
مرگ مکرر

غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک [...]

بخوان
بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی [...]

بخوان
یک چشم

مادرم تنها یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می‌شد. مادرم یک [...]

بخوان

داستان‌های فلسفیمشاهده همه

فرصت

صدای بلندی مرا هوشیار کرد بدون اینکه فکر کنم برخاستم و کفش هایم را در دست گرفتم و محکم دویدم [...]

بخوان
قهرِ پدر

دوبرادربودند،که باهم سَرِ خوشی نداشتند برادرِ بزرگتر نامش {آب} بود. و برادرِ کوچک نامش {زمین}. همیشه سر همه چی باهم [...]

بخوان
پیرمردی که زندگیم را تغییر داد

از ناامیدی روی تخت دراز کشیده بودم و به زندگیم فکر می‌کردم که در حال تل‌انباشت حوادث تلخ فراموش نشدنی [...]

بخوان
شرط‌بندی

شبی تاریک در پاییز بود. بانک‌دار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه [...]

بخوان
پارکر اندرسن فیلسوف

زندونی، اسمت چی‌یه؟ چون فردا، موقع طلوع آفتاب، دیگه به دردم نمی‌خوره، آن‌قدرها ارزش پنهان کردن نداره، پارکر اندرسن درجه‌ت؟ [...]

بخوان
نقش روی دیوار

نخستین بار شاید در نیمه‌های ژانویهٔ سال جاری بود که تا سرم را بلند کردم چشمم به نقش روی دیوار [...]

بخوان
داستان های جنایی

داستان‌های جناییمشاهده همه

سه قطره خون

ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همان‌طوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و [...]

بخوان
مزاحم

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر [...]

بخوان
زندگی پنهان والتر میتی

«جا نمی‌زنیم!» صدای فرمانده مثل صدای شکستن یخ نازکی بود. اونیفورم رسمی‌اش تنش بود و کلاه سفید قیطان‌دوزی شده‌اش را [...]

بخوان
آدم‌کش‌ها

در غذا خوری هنری باز شد و دو نفر آمدند تو. نشستند پشت پیشخوان. جورج پرسید: «چی میل دارید؟» یکی [...]

بخوان
گربه سیاه

داستانی را که می‌خواهم به روی کاغذ بیاورم هم بس حیرت‌انگیز است و هم بسیار متداول. انتظار باور آن را [...]

بخوان
داستان های جنایی

داستان‌های جناییمشاهده همه

سه قطره خون

ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همان‌طوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و [...]

بخوان
مزاحم

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر [...]

بخوان
زندگی پنهان والتر میتی

«جا نمی‌زنیم!» صدای فرمانده مثل صدای شکستن یخ نازکی بود. اونیفورم رسمی‌اش تنش بود و کلاه سفید قیطان‌دوزی شده‌اش را [...]

بخوان
آدم‌کش‌ها

در غذا خوری هنری باز شد و دو نفر آمدند تو. نشستند پشت پیشخوان. جورج پرسید: «چی میل دارید؟» یکی [...]

بخوان
گربه سیاه

داستانی را که می‌خواهم به روی کاغذ بیاورم هم بس حیرت‌انگیز است و هم بسیار متداول. انتظار باور آن را [...]

بخوان

داستان‌های اجتماعیمشاهده همه

روز تولد

یادم میاد سی سال پیش ، وقتی شش سال داشتم بازی ما همه اش تو کوچه خلاصه می شد و [...]

بخوان
نگاهی کوتاه

تکلیفم مشخص نیست با هزارتا دلیل هر روز بی خدا تر از دیروز میشم و باز با یه سرماخوردگی به [...]

بخوان
پیرمردی که زندگیم را تغییر داد

از ناامیدی روی تخت دراز کشیده بودم و به زندگیم فکر می‌کردم که در حال تل‌انباشت حوادث تلخ فراموش نشدنی [...]

بخوان
طاووس

چند ماهی می شد که قهر بودند از هم .مرد طلاق توافقی را پیشنهاد داد ه بود و زنتنها یک [...]

بخوان
صبح روز کریسمس

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی [...]

بخوان
کراوات‌های آقای ودریف

گاهی یکی از کسانی که به دیدن‌اش می‌آیند لباسی را با چوب‌رختی به ماشین می‌برد و با لباس‌های خودش از [...]

بخوان
آواها

بستنِ پنجره لازم بود: باران به قرنیز کف پنجره می‌خورد و پخش می‌شد روی کف چوبی اتاق و صندلی‌های بازودار. [...]

بخوان
فردا

چه سرمای بی‌پیری! با این‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! --اما [...]

بخوان
اُسَبِل

بعدازظهر یک روزِ تابستانی بود. صدای تلفن در سکوتِ خانهٔ ویلایی پیچید. میشل یک لحظه صبر کرد و بعد گوشی [...]

بخوان
دوشس و جواهر‌فروش

الیور بیکن در بالای خانه‌ای مشرف به گرین ‌پارک زندگی می‌کرد. او یک آپارتمان داشت. صندلی‌ها که پنهان‌شان کرده بودند، [...]

بخوان
هدایت

عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ایرانی؛ پاریس در عصرِ ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندهٔ چهل‌وهشت سالهٔ ایرانی، [...]

بخوان
چپ‌دست‌ها

اریش مرا زیر نظر دارد. من هم چشم از او برنمی‌دارم. هر دوی ما اسلحه به دست داریم و مسلم [...]

بخوان
مدال‌های جنگی بسیار در بازار بی‌خریدار

قیمت‌ بازار شجاعت‌ در چه‌ حد است‌؟ کارمند فروشگاه‌ مدال‌ در خیابان‌ «آدلاید» گفت‌: «ما این‌ چیزارو نمی‌خریم‌. کسی‌ سراغ‌اش‌ [...]

بخوان
هفت‌سین

پتو را از روی صورت‌اش‌ كنار زد. سر برگرداند و به‌ ساعت‌، كه‌ روی‌ِ ميزبود، نگاه‌ كرد. دوازده‌ِ ظهر بود. [...]

بخوان
کلیسای جامع

همان مرد کور، دوست قدیمی زن‌ام. بله، خود او داشت می‌آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای [...]

بخوان
داستان های طنز

داستان‌های طنزمشاهده همه

روز تولد

یادم میاد سی سال پیش ، وقتی شش سال داشتم بازی ما همه اش تو کوچه خلاصه می شد و [...]

بخوان
مادر ترامپ را کشت

برای روماتیسم و پا درد خوب است؛ مادر گفت. برای اولین بار که دیدمش مثل بچه ای بود که تازه [...]

بخوان
انتخاب سوپی

سوپی روی یک نیمکت در میدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. [...]

بخوان
فارسی شکر است

هیچ جای دنیا‌ تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و [...]

بخوان
کباب غاز

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول [...]

بخوان