آرشیو دسته بندی: فرانک اوکانر

صبح روز کریسمس

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی از شیطنت‌های من باعث می‌شد مادر از من سخت برنجد. خودمانیم، من هم بچهٔ خیلی سر به راهی نبودم. تا وقتی نه یا ده ساله شدم در مدرسه شاگرد چندان خوبی نبودم. در واقع معتقدم که ساعی بودن برادرم در درس‌های‌اش بیشتر به خاطر لج‌بازی با من بود. شاید به فراست دریافته بود که به دلیل همین ذکاوت‌اش، قلب مادر را تسخیر کرده است و می‌شد گفت در پناه محبت‌های مادر خودش را کمی لوس کرده بود.