آرشیو دسته بندی: محمد بهارلو

هفت‌سین

پتو را از روی صورت‌اش‌ كنار زد. سر برگرداند و به‌ ساعت‌، كه‌ روی‌ِ ميزبود، نگاه‌ كرد. دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخۀ‌ تلفن‌ را، كه‌ بالای‌ِ سرش ‌بود، وصل‌ كرد. پا شد دست‌اش‌ را به‌ ديوار گرفت‌. یک لحظه‌ چشم‌هاش‌ را بست‌. پرده را كنار زد به‌ كوه‌های مه‌گرفتۀ دوردست‌ نگاه‌ كرد. هوا ابری بود و باد می‌‌وزيد. اجاق‌ِ‌ را روشن‌ كرد و كتری‌ را، كه‌ تا نيمه‌ آب‌ داشت، روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی حمام‌ شيرِ آب‌ِ گرم دوش‌ را باز كرد. صبر كرد تا بخار حمام‌ را گرم‌ كند. بعد لباس‌هاش‌ را درآورد زيرِ دوش ‌رفت‌ و به‌ گردن‌ و دست‌ها و صورت‌اش‌ صابون‌ ماليد. كف‌ِ دست‌ِ راست‌اش‌، كه‌ صابونی‌ بود، روی آینۀ بخارگرفتۀ‌ بالای‌ِ دست‌شويی‌ مالید و بعد كمی آب‌ روی‌ِ آينه‌ پاشيد. به‌ زيرِ چشم‌هاش‌، كه‌ گود افتاده‌ و كبود شده‌ بود، نگاه‌ كرد.