طبق معمول ساعت 7 از خواب بیدار شد. البته بیدار که نه؛ ساعت را روی 7 تنظیم کرده بود و تا ساعت 8 در رختخواب غلت میزد و به آرزوها و اهدافش فکر میکرد. به این فکر میکرد که امروز را چه کار کند؛ اصلا چرا باید کار کند؟ چرا باید در این کشور کار کند؟ با تمام توان بر افکار منفی که در ذهنش بود غلبه کرد و آنها را با فکرهای مثبت جایگزین کرد.
آرشیو دسته بندی: اشتراک پایه
داستانهای اولیه
بر روی تاب سردِ پارکی نشسته است. در حالیکه تاب میخورد در افکار خودش غرق است. چشمانش را به زمین دوخته و پاهایش با سنگ ریزههای روی زمین بازی میکند. صدای جیغ ترمزی افکارش را میتاراند. صدای آشناییست؛ خود را جمع و جور کرده پلکهایش را سخت روی هم فشار میدهد.صدای بوق ممتدی جایگزین صدای ترمز خودرو میشود. جستی بر میخیزد و به سمت صدا قدم تند میکند. خط ترمزی روی زمین نقش بسته و پیرزنی مات و مبهوت جلوی خودرو خشکش زده است. تنها چند سانتیمتر جانش را نجات داده است. نگاهش دوباره با خط ترمز تلاقی میکند و او را راهی خاطراتش میکند. صحنه آخرین لبخندش، لبخندِ خونینش را به یاد میآورد. گرمای آغوشش را نثارش میکرد هرم نفسهای یاشار صورت یخ زدهاش را ذوب میکرد، سعی در گرم نگه داشتنش در آن هوای سرد و مرطوب پاییزی را داشت.
میکاییل روی صندلی چوبیاش، پشت میز مربعی جلا خورده، روبروی پنجره باز آپارتمان کوچک و بدون ظرافتش نشسته بود. چهرهاش مانند شهرش سرد بود. شهری پر جمعیت و کم نور و بدبو. شهری با مناظر تکراری. پر از آپارتمانهای بتنی یک شکل و زشت و بزرگ و بلند. نزدیک غروب بود و آسمان به رنگ سرمهای در آمده بود. آپارتمان روبرویی میکاییل، با چراغ های زرد یک رنگ و یک شکل، حالتی فرا واقعی به خودش گرفته بود. انگار قطعهای از اسباب بازیهای لگو بود. همه پنجرهها شبیه به هم بودند. همه در یک ردیف و همه تو خالی. با آدمهای توخالی. خود میکاییل هم حس میکرد که خالی است. خالی از همه چیز. میان میکاییل و پنجره کوچک خانهاش، طناب پوسیده و کلفتی از قلاب پنکه آویزان بود. روی میز، برگهای سفید با خودکار آبی نو گذاشته بود. قرار بود در آن وصیتی به آشنایان زندهاش بکند. قرار بود از سوز زندگیاش برای آنها بنویسد. اما یادش آمد که کسی نیست که بخواهد وصیت او را بخواند. همچنان بیتحرک نشسته بود. خانهاش را از اثاث خالی کرده بود. فقط خودش بود و میز مربعی جلا خورده و دو عدد صندلی چوبی و طناب دار و پنجره باز. حتی لامپ زرد رنگ خانهاش را هم در آورده بود و از روشنایی اندک بیرون استفاده میکرد.
عشق هرگز فراموش نمیشود ممکن است گاهی کوچک شود، خرد شود و یا به کم رنگترین حالت ممکن درآید ولی هرگز از بین نمیرود. درگوشهای از ذهن یا در تکهای از قلب باقی میماند. رهایت نمیکند و پس از سالها در یک زمانی و شاید هم در یک مکانی به سراغت میآید. تو احساسش میکنی، دلتنگی، حسادت، افسوس و کمی غم همراه هر روز تو هستند. هنگام باریدن باران، در کوچه و در خیابان یادش میکنی، تجسمش میکنی، یک لبخند یاغمی آزار دهنده و ادامه میدهی، ادامه میدهی بدون او.
شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دستهجمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند. زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسالهی مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که بهتازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت ندادهای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدهی مهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر. گفتم خودت بهتر میدانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازهی خریدن خرت و پرت تازه نمیدهد و دوستان هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمیشوند. گفت یک بر نرهخر گردنکلفت را که نمیشود وعده گرفت. تنها همان رتبههای بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند. گفتم ایبابا، خدا را خوش نمیآید. این بدبختها سال آزگار یکبار برایشان چنین پایی میافتد و شکمها را مدتی است صابون زدهاند که کبابغاز بخورند و ساعتشماری میکنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یکدست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم. با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمیدانی که شکون ندارد و بچهی اول میمیرد؟ گفتم پس چارهای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یکدسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دستهی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دستهی اول و روز سوم دستهی دوم بیایند.
