روزی دو دانشمند، از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. میگفتند در پی راه چارهای برای یک بیماری مسریاند که در آنجا شایع شده است. بلافاصله پس از رسیدن، به دیدن مقامات پزشکی بیمارستانها و مراکز تحقیقاتی رفتند. در مجمعی از دانشمندان ما، از آنها سؤال شد، از کدام بیماری حرف میزنند و یکی از آنها توضیحات ذیل را بیان کرد:
آرشیو دسته بندی: سوم شخص
آدمها نباید در اتاقهایشان آینه آویزان کنند همانطور که نباید دفترچههای حساب پسانداز یا نامههایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا میکنند. در آن بعدازظهر تابستان، نمیتوانستی در آینهٔ قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها میتوانستی از ته کاناپهٔ اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینهٔ ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز میدیدی. تا جایی که حاشیهٔ طلایی آینه زاویهای میساخت و تصویر را قطع میکرد کوچه با سرسبزی را میدیدی که در دو طرف، میان گلهایی بلند، ادامه داشت.
روی ایوانِ نیمهپوسیدهٔ خانهٔ کوچکی، که کنارِ آبکندی در حومهٔ شهر واینزبرگِ اوهایو قرار داشت، پیرمردی قدکوتاه و چاق با حالتی عصبی و پریشان قدم میزد. از اینجا او میتوانست جادهٔ اصلی را در آنطرفِ کشتزارِ وسیع ببیند، که در آن تخمِ شبدر پاشیده بودند ولی به جایِ شبدر فقط انبوهی علفِ زرد خردلی روییده بود. توتچینهایی که از مزرعه برمیگشتند سوار بر گاری از آن جاده میگذشتند. توتچینهای جوان، دختر و پسر، میخندیدند و سرخوشانه فریاد میکشیدند. پسری با پیراهن آبی از گاری پایین پرید و سعی کرد یکی از دخترها را هم که فریاد میکشید و صدای اعتراضش بلند بود، به دنبال خود پایین بکشد. قدمهای پسرک از روی جاده ابری از غبار به هوا بلند کرد که در برابر چهرهٔ خورشیدِ در حالِ غروب شناور شد. صدایی نازک و دخترانه از آنطرفِ کشتزارِ وسیع به گوش رسید: «آهای! وینگ بیدِلبام، یه شونه به موهات بزن، داره میره تو چشات.» صدا خطاب به آن مرد بود، آن مردِ طاس که دستهای کوچکاش بیقرار روی پیشانیِ لخت و سفیدش به حرکت درآمد، انگار که بخواهند زلفهای پُرپشت و آشفتهای را مرتب کنند.
مردی که در سال ۱۸۷۱ بر خاک بوئنوس آیرس پا گذاشت یوهانس داهلمن نام داشت و کشیش کلیسای انجیلی بود. در سال ۱۹۳۹، یکی از نوادگان او، به نام خوآن داهلمن، در کاله کوردوبا منشی کتابخانه بود، و خود را آرژانتینی خالص میدانست. پدر بزرگ مادری او همان فرانسیسکو فلورس از هنگ دوم پیاده نظام بود، هم او که بیرون بوئنوس آیرس بر اثر زخم نیزهٔ سرخپوستان کاتریل جان سپرده بود؛ در کشمکش میان این دو تبار، خوآن داهلمن آن را که به نیایی قهرمان مزین بود، نیایی که به مرگی قهرمانانه مرده بود، برگزیده بود. (شاید خون آلمانیاش او را به این انتخاب واداشته بود.) شمشیری کهنه، قابی چرمی حاوی عکس کهنهای از مردی سفید چهره و ریشو، جاذبه و لطف نوعی موسیقی، بندهای آشنای منظومهٔ مارتین فیررو، گذشت سالیان، ملال و انزوا، همه دست به دست هم داده بودند تا این ملیگرایی داوطلبانه را، که هیچ نشانی از ریا و تظاهر نداشت، بسازند. داهلمن توانسته بود مرزهای خشک و خالی را در جنوب، که به خانوادهٔ فلورس تعلق داشت، به قیمت محرومیتهای کوچک بیشمار، حفظ کند. مدام خاطرهٔ درختان شفابخش اوکالیپتوس و خانهٔ بزرگ صورتی رنگی را که زمانی ارغوانی رنگ بود در خاطر زنده میکرد. مشغلهٔ اداری، شاید هم تنبلی، او را در شهر نگاه میداشت. هر تابستان با تصور انتزاعی مالکیت، و با اطمینان به اینکه مزرعهاش جایی در میانهٔ دشت در انتظار اوست، خودش را راضی میساخت. اواخر ماه فوریه ۱۹۳۹ برای او اتفاقی افتاد.
در غذا خوری هنری باز شد و دو نفر آمدند تو. نشستند پشت پیشخوان.
جورج پرسید: «چی میل دارید؟»
یکی از آنها گفت: «نمیدونم. تو چی میخوای بخوری، آل؟»
آل گفت: «نمیدونم چی میخوام بخورم.»
بیرون هوا داشت تاریک میشد. نور چراع خیابان از بیرون پنجره میتابید تو. دو تا مرد کنار پیشخوان صورت غذا را خواندند. از انتهای پیشخوان، نیک آدامز نگاهشان میکرد. وقتی که آنها آمدند تو، او داشت با جورج حرف میزد.
اولی گفت: «گوشت سرخ کرده خوک میخوام، با سس سیب و پوره سیبزمینی.»
رودخانه خروشانتر از همیشه بود. انگار با خودش مسابقهی سرعت گذاشته بود. پیرمرد همیشه این قسمت رودخانه را برای نشستن انتخاب میکرد چون فقط چند متر جلوتر از پایش سبزآبیِ تندی بود که خبر از عمیق شدنِ ناگهانیِ آن میداد. کسی برای آبتنی آنجا نمیآمد و همان خلوتی که پیرمرد میخواست را از رودخانه هدیه میگرفت. دمهایی مرطوب از هوا میگرفت و دلش میخواست همانجا توی ریههایش نگهشان دارد و بازدم نکند. گاهی نسیم خنکی آب را نوازش میداد و همراه با بوی زُهم به صورتِ پر از چروکِ پیرمرد میخورد.
طبق معمول ساعت 7 از خواب بیدار شد. البته بیدار که نه؛ ساعت را روی 7 تنظیم کرده بود و تا ساعت 8 در رختخواب غلت میزد و به آرزوها و اهدافش فکر میکرد. به این فکر میکرد که امروز را چه کار کند؛ اصلا چرا باید کار کند؟ چرا باید در این کشور کار کند؟ با تمام توان بر افکار منفی که در ذهنش بود غلبه کرد و آنها را با فکرهای مثبت جایگزین کرد.
بر روی تاب سردِ پارکی نشسته است. در حالیکه تاب میخورد در افکار خودش غرق است. چشمانش را به زمین دوخته و پاهایش با سنگ ریزههای روی زمین بازی میکند. صدای جیغ ترمزی افکارش را میتاراند. صدای آشناییست؛ خود را جمع و جور کرده پلکهایش را سخت روی هم فشار میدهد.صدای بوق ممتدی جایگزین صدای ترمز خودرو میشود. جستی بر میخیزد و به سمت صدا قدم تند میکند. خط ترمزی روی زمین نقش بسته و پیرزنی مات و مبهوت جلوی خودرو خشکش زده است. تنها چند سانتیمتر جانش را نجات داده است. نگاهش دوباره با خط ترمز تلاقی میکند و او را راهی خاطراتش میکند. صحنه آخرین لبخندش، لبخندِ خونینش را به یاد میآورد. گرمای آغوشش را نثارش میکرد هرم نفسهای یاشار صورت یخ زدهاش را ذوب میکرد، سعی در گرم نگه داشتنش در آن هوای سرد و مرطوب پاییزی را داشت.
میکاییل روی صندلی چوبیاش، پشت میز مربعی جلا خورده، روبروی پنجره باز آپارتمان کوچک و بدون ظرافتش نشسته بود. چهرهاش مانند شهرش سرد بود. شهری پر جمعیت و کم نور و بدبو. شهری با مناظر تکراری. پر از آپارتمانهای بتنی یک شکل و زشت و بزرگ و بلند. نزدیک غروب بود و آسمان به رنگ سرمهای در آمده بود. آپارتمان روبرویی میکاییل، با چراغ های زرد یک رنگ و یک شکل، حالتی فرا واقعی به خودش گرفته بود. انگار قطعهای از اسباب بازیهای لگو بود. همه پنجرهها شبیه به هم بودند. همه در یک ردیف و همه تو خالی. با آدمهای توخالی. خود میکاییل هم حس میکرد که خالی است. خالی از همه چیز. میان میکاییل و پنجره کوچک خانهاش، طناب پوسیده و کلفتی از قلاب پنکه آویزان بود. روی میز، برگهای سفید با خودکار آبی نو گذاشته بود. قرار بود در آن وصیتی به آشنایان زندهاش بکند. قرار بود از سوز زندگیاش برای آنها بنویسد. اما یادش آمد که کسی نیست که بخواهد وصیت او را بخواند. همچنان بیتحرک نشسته بود. خانهاش را از اثاث خالی کرده بود. فقط خودش بود و میز مربعی جلا خورده و دو عدد صندلی چوبی و طناب دار و پنجره باز. حتی لامپ زرد رنگ خانهاش را هم در آورده بود و از روشنایی اندک بیرون استفاده میکرد.
