باغی بود و زنی بود. باغی بود و زنی بود که صبح به صبح میآمد و مینشست زیر درخت سپیدار، آفتاب کمجان پاییز را به تن میخرید و برای پرندهها دانه میریخت. باغی بود و زنی تنها بود و پرندههایی که منتظرش میماندند؛ بعد که میآمد، دانهها را برمیچیدند، چرخی دور زن میزدند -شاید به عنوان تشکر- و میرفتند. باغی بود و زنی تنها بود و پرندگانی که تنها دلخوشیاش محسوب میشدند. اوایل فقط گنجشکها بودند اما بعدتر، چندتایی سهره، قمری و کبوتر چاهی هم به خلوت زن راه یافتند. یک بار حتی پیش آمد که بلبلی بر سر شاخی نغمه ساز کند. آن موقع زن داشت زیر لب «سایه» میخواند؛ «من در پی خویشم به تو بر میخورم اما …» که یکباره توجهش جلب چهچهی بلبل شد. سر برگرداند و از پی صدا تند دوید تا ته باغ اما بلبل رفته بود؛ شاید هم اصلاً بلبلی در کار نبوده و زن فقط این طور خیال کرده بود که او آمده و خوانده و رفته!
آرشیو دسته بندی: ایرانی
بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد و دیگر هم سراغش نرفتم، حتی آخرین نامهاش باز نشده لای کتابی که زمانی بهم هدیه داده بود، مانده است؛ آخرین نامهاش به آخرین آدرس محل زندگیام در «آمستردام». آن روزها پای در سفر داشتم، داشتیم اما من آدم در غربت ماندن نبودم، اینست که جمع کردم و برگشتم «ایران».
من بیماری عجیبی دارم؛ از شنبه تا پنجشنبه که باید صبح اول وقت بیدار شوم برای رفتن به محل کارم، معمولاً خواب میمانم و بعد هم نیم ساعتی طول میکشد تا بتوانم از تختم دل بکَنم، اما روزهای جمعهای که شیفت نیستم و از شب قبلش به خودم وعده میدهم که دست کم تا ظهر بخوابم، از لحظهی طلوع آفتاب ناخودآگاه بیدار میشوم و زل میزنم به سقف! معمولاً هم پر از انرژیام و طراوت سحرخیزی به قدری بیقرارم میکند که حوصلهی توی خانه ماندن هم ندارم، چه رسد به اینکه مثل روزهای دیگر نتوانم از تخت بیرون بیایم!
توی پارک بزرگ روبروی محل کارم، آفتاب کمجان اسفند ماه لَم داده بود همه جا و داشت با آدمها عشقبازی میکرد. نگاهی چرخاندم دور و برم؛ شلوغتر از معمولِ ظهرهای پنجشنبه به نظر میرسید. نیمکت همیشگی خالی بود؛ نشستم، سیگاری گیراندم و مشغول تماشای آدمها شدم.
ما داشتیم نمایشنامهی «داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی میکردیم. او نقش مرد را میخواند و من نقش دختر را. نه اینکه بازیگری، چیزی باشیم، نه. ما داشتیم نمایشنامهی داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد را دورخوانی میکردیم، فقط به این دلیل که ازش لذت میبردیم، همین!
از در که تو آمد، مانتوی لاجوردی گشادش بیش از هر چیز دیگری به چشم میآمد، نه اینکه مدلش گشاد باشد چیزی شبیه این طرحهای خفاشی. نه، مانتویی معمولی بود که به تنش زار میزد. این لاجوردی خالص را با مقعنهی مشکی و پیراهن تترون مردانه مانندی که یقهی یکدست سفیدش آویزان شانههایش دیده میشد، سِت کرده بود. شلوارش احتمالا جین بود؛ آبی نفتی یا شاید هم طوسی.
داشتم با چندش به پاهای خیس و گِلِیم نگاه میکردم.
برگشت سمتم و گفت: «قشنگ نیست؟»
چی؟
بارون! بارون رو میگم دیگه! قشنگ نیست؟
سرم رو بلند کردم و با بی تفاوتی خاصی به آسمون تاریک و ابری که بی مهابا میبارید زل زدم: «آها! قشنگه»
چند شب پیش، عماد، پسر چهار سالهی دوستم، هنگام قصهی شب، با اصرار ازش خواست که گوشی رو بده به من. -به قول خودش: «گوشی رو بده به خاله مهسا!» این صفت برام عجیب و ناخوشاینده چون نشون میده انقدر بزرگ شدم که بچههای کوچیک میتونن خاله صدام کنند و این موضوع، حقیقتِ تلخِ 26 سالگی رو مثل پتک توی سرم میکوبه.
به عنوان یک بچهپولدار (ریچ کید) بیستودو ساله که بابت ریش و سبیل انبوه و هیکل دُرشتش همواره بزرگتر از سنش به نظر میرسد، دو تا ماشین دارد و هر طرف که بخواهد، میتواند برود؛ به خودی خود ایستادن کنار خیابان و منتظر تاکسی شدن کار ناخوشایندی است، چه رسد به این که ماشینی هم جلوی پایت ترمز نکند و به خاطر چند قطره بارانی که میبارد، بیشتر تاکسیها دنبال مسافر دربستی باشند تا بچاپندش به خیالشان که پول اضافهتری به جیب بزنند اما خب چیزی که هست؛ کسی با این خردهکاریهای بیشرمانه پولدار نشده و نخواهد شد. من اگرچه جزو طبقهی مرفه جامعه محسوب میشوم اما این جور چیزها همیشه حساسیتم را برانگیختهاند. مرفه که میگویم چیزی حول و حوش همان پَر قوست. بله، مرفه که حالا دیگر همه میدانند یعنی پولدار، خیلی پولدار!
این که تصمیم گرفتند توی جشنوارهی امسال مجری را هم مثل بقیه بیخبر بگذارند از هویت برندهها، کار جالبی است به نظرم. تا اینجا که جالب بوده. اجرایم را با دشواریهایی همراه کرده اما در عوض همه چیز طبیعی است. مجبور نیستم زور بزنم برای تعلیق ساختگی. اسمها را داغ، داغ از پاکت درمیآورم و میفرستمش توی میکروفون. حسهایی هم که میگیرم واقعی است، یعنی اگر پاکت بهترین کارگردان را بعد از اینکه کلی هیجان خرج سالن میکنم باز کرده و میبینم که اسم یکی از آنهایی است که کارهایش را دوست دارم، جوری با مشت گره کرده یک لنگه پا نیمپرشی میکنم و «یوهو» میگویم که انگار برادر کوچکترم قرار است بیاید بالا.
