آرشیو دسته بندی: پیشنهادی

هدایت

عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ایرانی؛ پاریس
در عصرِ ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندهٔ چهل‌وهشت سالهٔ ایرانی، مقیم موقت پاریس، به‌سوی خانه‌اش در محلهٔ هجدهم، کوچهٔ شامپیونه، شماره ۳۷ مکرر می‌رود، دو مرد را می‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می‌پرسند که آیا از ادارهٔ پلیس می‌آید، و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می‌زنند: «رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری!» هدایت می‌گوید: «من خیالی ندارم!» یکی‌شان می‌خندد: «البته که نداری! خودکشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار!»

بله، نیروانایى در کار نیست

یکی از کشیش‏‌های فرقه یونیتاریسم (یونیتاریست‌‏ها به خدا و مسیح اعتقاد دارند. بسیارى از زواید عیسویت را کنار گذاشته‌‏اند، و مقام خدایى عیسى‌‏مسیح و تثلیث را قبول ندارند) که شنیده بود رفته‌‏ام پیش ماهاریشی ماهش، پیرو مرادِ بیتل‌‏ها و داناون و میافارو، آمد دیدنم و پرسید «شیاده؟» اسم این کشیش چارلی‏یه. پیروان فرقه یونیتاریسم به هیچ چیز اعتقاد ندارند. من هم پیرو همین فرقه‌‏ام.
گفتم: «نه. همین که چشم‌ام به این مرد افتاد، دلم باز شد. لرزه‏‌های این مرد دلچسب و عمیق‌اند. به همه آموزش می‏‌دهد آدمی برای رنج کشیدن به دنیا نیامده است، و اگر آدم‏‌ها دنبال مراقبه ترافرازنده (Transcendental Meditation، در ایران به همان دو حرف اول آن یعنى TM (تى‌ام) مشهور شده است. معادل فارسى آن مى‏‌شود مراقبه متعالى یا فرارونده. ترافرازنده را آقاى دکتر ادیب سلطانى براى Transcendental ساخته است) بروند، دیگه رنج نمی‏‌کشند؛ اون هم که مثل آب خوردنه.»
گفت: «سر در نمی‏‌آرم؛ داری شوخی می‏‌کنی یا جدی می‏‌گی؟»

از آشنایی با شما خوش‌وقتم

هیچکس به ‏یاد نمی‌آورد که بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‌‏ها دو زوج که هیچ‏ کدام زن و شوهر نبودند به یک رستوران چینى رفته بودند که پاتوغ‏شان بود. زن‌‏ها و یکى از آن دو مرد مدت‌‏ها پیش ازدواج کرده بودند و اکنون حتى خاطره طلاق هم در ذهن‏‌شان رنگ باخته بود. براى آدمى که به چهل ‏سالگى نزدیک مى‌‏شود و زندگى ناآرامى داشته است بسیارى چیزها به تاریخ تبدیل مى‌شود. موضوع بحث زایمان بود. زن‏‌ها صاحب بچه بودند و مرد مسن‏‌تر در زندگى زناشویى‏‌اش که اکنون به یک واقعه تاریخى تبدیل شده بود طعم پدر بودن را چشیده بود. فقط خانم‌ها صحبت می‌کردند. مانند دخت‌هاى جوان مقابل هم نشسته بودند، می‌‏گفتند و مى‌‏خندیدند.

نامه چهل‌وششم

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد و دیگر هم سراغش نرفتم، حتی آخرین نامه‌اش باز نشده لای کتابی که زمانی بهم هدیه داده بود، مانده است؛ آخرین نامه‌اش به آخرین آدرس محل زندگی‌ام در «آمستردام». آن روزها پای در سفر داشتم، داشتیم اما من آدم در غربت ماندن نبودم، اینست که جمع کردم و برگشتم «ایران».

اگه از دست‌ات بدم، چی می‌شه؟

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» را دورخوانی می‌کردیم. او نقش مرد را می‌خواند و من نقش دختر را. نه اینکه بازیگری، چیزی باشیم، نه. ما داشتیم نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد را دورخوانی می‌کردیم، فقط به این دلیل که ازش لذت می‌بردیم، همین!

شرط‌بندی

شبی تاریک در پاییز بود. بانک‌دار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پاییزی میهمانی به راه انداخته بود. در آن جا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که در باره اش صحبت‌ می‌کردند به بحث در بارهٔ حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان که درمیانشان روزنامه نگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده‌ می‌شد با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر‌ نمی‌دانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها مجازات اعدام را‌ می‌بایست در همه جا با زندانی شدن برای تمامی عمر عوض‌ می‌کردند.

طلاق

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانهٔ ما بود که پدرم، نسخه‌هایی از تورات و کتاب‌های مذهبی‌اش را در صندوقی قدیمی نگه می‌داشت. من، پسر خاخام و پیشوای محل، هیچ فرصتی را برای شنیدن دعوای متقاضیان طلاق از دست نمی‌دادم. چرا و چطور یک مرد و همسرش که اغلب پدر و مادر بچه‌هایی هم بودند، ناگهان تصمیم می‌گرفتند با هم غریبه شوند؟ به ندرت من جواب قانع کننده‌ای شنیدم.

زخم شمشیر

جای زخمی ناسور چهره‌اش را خط انداخته بود. جای زخم به شکل هلالی، رنگ باخته و تقریباً کامل بود که شقیقه را از یک سو به گودی نشانده بود و گونه را از سویی دیگر. دانستن نام حقیقی‌اش بی‌اهمیت است. در «تاکارم بو» همه او را انگلیسی «لاکالارادیی» می‌نامیدند. «کاردوزو» که مالک سرزمین‌های آن‌جا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برایم تعریف کرد که مرد انگلیسی بحثی پیش‌بینی‌ناشدنی را به میان کشیده و برای او داستان مرموز جای زخم را گفته است. مرد انگلیسی از جانب مرز آمده از «ریوگراندوسل». عده‌ای هم بودند که می‌گفتند در برزیل قاچاقچی بوده. در آن‌جا پرورشگاه گله‌اش از رونق می‌افتد، چاه‌ها می‌خشکند و مرد انگلیسی برای آن‌که دوباره کار و بارش رونق بگیرد، شانه‌به‌شانه کارگرانش کار می‌کند. می‌گفتند سخت‌گیری او تا حد ظلم پیش می‌رفته، اما به حد افراط آدم منصفی بوده. می‌گفتند در شراب‌خوری کسی به پایش نمی‌رسیده. سالی یکی دوبار در اتاقی آن سوی ایوان در به روی خود می‌بسته و دو سه روزی بعد بیرون می‌آمده و مثل از جنگ برگشته‌ها و با آدم‌هایی که تازه از حالت غشی بیرون آمده باشند، رنگ پریده، لرزان و پریشان بوده اما صلابت همیشگی را داشته است. چشمان یخگون و لاغری خستگی‌ناپذیر و سبیل خاکستری رنگش را از یاد نمی‌برم. آدم مرموزی بود. راستش زبان اسپانیایی او پختگی نداشت و نیمه برزیلی بود و جز تک و توکی نامه که دریافت می‌کرد، پست چیزی برایش نمی‌آورد.

انتخاب سوپی

سوپی روی یک نیمکت در میدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابجا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولاً زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می‌کرد و حالا وقتش بود، چون شب‌ها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی‌توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه‌اش کرد.

آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به خاطر آمینتا بود. این نام چوپانی را اشتباهاً به دختر جوان بسیار زیبایی داده بودند. اهالی سیه‌نا اغلب نام فرزندان‌شان را از دیوان شعرا برمی‌گزینند. نعلبندهایی هستند که نام‌شان نارچیزو یا فیده‌لیو است. قصاب‌هایی که زفیرو یا آپولو نام دارند و چقدر لائورا و بئاتریچه! برای متقاعد کردن خانواده‌ام گفتم که زندگی در سیه‌نا خیلی ارزان است، که وقتم تلف‌ نمی‌شود (شهر درهم‌چپیده‌ای است و دورش دیواری، مثل یک کالج). که استادها همه عالی‌اند، بنابراین می‌توانم در مدت کوتاهی مدرکم را بگیرم و مشغول کار شوم.