آرشیو دسته بندی: ناشناس

مادر ترامپ را کشت

برای روماتیسم و پا درد خوب است؛ مادر گفت. برای اولین بار که دیدمش مثل بچه ای بود که تازه اسمش را در مدرسه نوشتند و دنبال گوشه ای برای فرار می‌گردد. یعنی مثل بچگی‌های خودم با دیدن معلم‌هایی که انگار از سیببل‌هایشان قرار است خون بچکد با ریتم شعرهای مزخرفی که عر می زدند. مادر پایش را به چهار پایه بزرگ بسته بود. نزدیکش که شدم می‌خواست فرار کند اما خودش متوجه شد راه فراری نیست. بغلش کردم، شروع به غرغر کرد. بوی خوبی می‌داد. اصلاً معلوم نبود با وجود اینکه صبح تا شب توی آت و آشغال و خاک چرا اینقدر تمیز است.

نامه‌ای از یک روح

روز خوبی را در روستا گذرانده بودیم. کوهسار مملو از رنگ‌های پاییزی بود. گردش کنار رودخانه و گذراندن ساعاتی در کنار هم، یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم را رقم زده بود. در دهمین سالگرد ازدواجمان جاناتان مسافرتی را به عنوان هدیه برایم ترتیب داده بود. مسافرخانهٔ زیبای بالسام، جایی که آخر هفته را در آن گذرانده بودیم یکی از بهترین و قدیمی‌ترین‌ها در منطقه بود. مشغله کاری جاناتان هر دو ما را خسته و عصبی کرده بود. فقط تنهایی و در جوار هم بودن می‌توانست عشقمان را دوباره احیا کند.

یک چشم

مادرم تنها یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می‌شد. مادرم یک دکه کوچک در بازار داشت و سبزی می‌فروخت. او برای حمایت از ما برای دانش آموزان و معلمان غذا می‌پخت. او چنین زندگی مضحکی را برای ما ساخته بود.

تنهایی مطلق

عشق هرگز فراموش نمی‌شود ممکن است گاهی کوچک شود، خرد شود و یا به کم رنگ‌ترین حالت ممکن درآید ولی هرگز از بین نمی‌رود. درگوشه‌ای از ذهن یا در تکه‌ای از قلب باقی می‌ماند. رهایت نمی‌کند و پس از سال‌ها در یک زمانی و شاید هم در یک مکانی به سراغت می‌‌آید. تو احساسش می‌کنی، دلتنگی، حسادت، افسوس و کمی غم همراه هر روز تو هستند. هنگام باریدن باران، در کوچه و در خیابان یادش می­‌کنی، تجسمش می­کنی، یک لبخند یاغمی آزار دهنده و ادامه می‌­دهی، ادامه می‌‌دهی بدون او.