روزی روزگاری مورچهای در کلونی در حوالی جنگلهای گیلان میزیست. این مورچه یک مورچهی کارگر بود و کارش جمعآوری آذوقه غذایی برای دیگر مورچههای کلونی بود.خورشید تقریباً غروب کرده بود و مورچه که اسمش ازقضا محمدرضا بود کارش از بابت جمعآوری مواد غذایی به پایان رسیده بود. باید به کلونی برمیگشت. ولی از شانس بد […]
