شاید یکی از عجیبترین دورههای زندگانی من زمانی باشد که در کارخانهٔ آلفرد وونزیدِل کار میکردم. من ذاتاً بیشتر گرایش به افسردگی و کرختی دارم تا کار. ولی گهگاه مشکلات مالی دیرپا ناچارم میکنند -زیرا افسردگی نیز سودمندتر از خمودگی نیست- به اصطلاح شغلی برای خود دست و پا کنم. چون خویشتن را یکبار دیگر در چنین سرازیری دیدم، خودم را به دست ادارهٔ کاریابی سپردم و با هفت همدرد دیگر به کارخانهٔ وونزیدل فرستادندمان و آنجا بایستی در آزمون شایستگی شرکت میکردیم.
