عصر ۷ آوریل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردین ۱۳۳۰ایرانی؛ پاریس
در عصرِ ابریِ دلگرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندهٔ چهلوهشت سالهٔ ایرانی، مقیم موقت پاریس، بهسوی خانهاش در محلهٔ هجدهم، کوچهٔ شامپیونه، شماره ۳۷ مکرر میرود، دو مرد را میبیند که بیرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش میپرسند که آیا از ادارهٔ پلیس میآید، و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آنها با او در خیابانها راه میافتند و حرف میزنند: «رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری!» هدایت میگوید: «من خیالی ندارم!» یکیشان میخندد: «البته که نداری! خودکشی؟ اینجا پاریس است؛ و آن هم اول بهار!»
آرشیو دسته بندی: اجتماعی
اریش مرا زیر نظر دارد. من هم چشم از او برنمیدارم. هر دوی ما اسلحه به دست داریم و مسلم است که ماشه را خواهیم چکاند و یکدیگر را زخمی خواهیم کرد. اسلحههای ما پُرند. ما هفت تیرهایی را به طرف هم گرفتهایم که طی تمرینهایی طولانی آنها را آزمایش کرده و بلافاصله پس از تمرین بهدقت تمیزشان کردهایم. فلز سرد اسلحه کمکم گرم میشود. چنین ماسماسکی از درازا بیخطر بهنظر میرسد. آیا نمیتوان یک خودنویس یا یک کلید بزرگ و برجسته را هم همینطور نگه داشت و خالهٔ ترسوی خود را که دستکش چرمی مصنوعی و سیاه رنگی به دست دارد، وادار به جیغ زدن نمود؟ من هرگز نباید این فکر را به خود راه بدهم که هفتتیر اریش خطا نشانهگیری میکند و یا یک اسباببازی بیخطر است. از طرفی میدانم که اریش هم ثانیهای در خطرناک بودن اسلحهٔ من شک نمیکند.
قیمت بازار شجاعت در چه حد است؟
کارمند فروشگاه مدال در خیابان «آدلاید» گفت: «ما این چیزارو نمیخریم. کسی سراغاش نمیآد.»
پرسیدم: «مث من زیاد برای فروش مدال میآن؟»
- آره، خیلی. هر روز چندتایی میآن. ولی ما مدالهای این جنگ رو نمیخریم.
- چه جور مدالهایی برای فروش میآرن؟
- اکثر مدالهای پیروزی، ستارههای 1914، خیلی هم مدالهای «ام. ام»، گاهی هم «دی. سی. ام» یا «ام. سی» بهشون میگم اینارو ببرن مغازههای رهنی، که اگر پولدار شدند بتونن مدالهاشونو پس بگیرن.
پتو را از روی صورتاش كنار زد. سر برگرداند و به ساعت، كه رویِ ميزبود، نگاه كرد. دوازدهِ ظهر بود. دو شاخۀ تلفن را، كه بالایِ سرش بود، وصل كرد. پا شد دستاش را به ديوار گرفت. یک لحظه چشمهاش را بست. پرده را كنار زد به كوههای مهگرفتۀ دوردست نگاه كرد. هوا ابری بود و باد میوزيد. اجاقِ را روشن كرد و كتری را، كه تا نيمه آب داشت، رویِ شعله گذاشت. رفت توی حمام شيرِ آبِ گرم دوش را باز كرد. صبر كرد تا بخار حمام را گرم كند. بعد لباسهاش را درآورد زيرِ دوش رفت و به گردن و دستها و صورتاش صابون ماليد. كفِ دستِ راستاش، كه صابونی بود، روی آینۀ بخارگرفتۀ بالایِ دستشويی مالید و بعد كمی آب رویِ آينه پاشيد. به زيرِ چشمهاش، كه گود افتاده و كبود شده بود، نگاه كرد.
همان مرد کور، دوست قدیمی زنام. بله، خود او داشت میآمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مردهاش در کانتیکت. از خانه همانها به زنام تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار میآمد، پنج ساعتی توی راه بود و زنام میرفت ایستگاه به استقبالاش.
وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهر ما به تشییع جنازهاش رفتند. مردها از روی تأثر احترامآمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس میکردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر –که معجونی از آشپز و باغبان بود– دستکم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
يکی از کشيشهای فرقه يونيتاريسم (يونيتاريستها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسویت را كنار گذاشتهاند، و مقام خدايى عيسىمسيح و تثليث را قبول ندارند) که شنيده بود رفتهام پيش ماهاريشی ماهش، پيرو مرادِ بيتلها و داناون و ميافارو، آمد ديدنم و پرسيد «شياده؟» اسم اين کشيش چارلیيه. پيروان فرقه يونيتاريسم به هيچ چيز اعتقاد ندارند. من هم پيرو همين فرقهام.
گفتم: «نه. همين که چشمام به اين مرد افتاد، دلم باز شد. لرزههای اين مرد دلچسب و عميقاند. به همه آموزش میدهد آدمی برای رنج کشيدن به دنيا نيامده است، و اگر آدمها دنبال مراقبه ترافرازنده (Transcendental Meditation، در ايران به همان دو حرف اول آن يعنى TM (تىام) مشهور شده است. معادل فارسى آن مىشود مراقبه متعالى يا فرارونده. ترافرازنده را آقاى دكتر اديب سلطانى براى Transcendental ساخته است) بروند، ديگه رنج نمیکشند؛ اون هم که مثل آب خوردنه.»
گفت: «سر در نمیآرم؛ داری شوخی میکنی يا جدی میگی؟»
هیچکس به یاد نمیآورد که بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آنها دو زوج که هیچ کدام زن و شوهر نبودند به یک رستوران چینى رفته بودند که پاتوغشان بود. زنها و یکى از آن دو مرد مدتها پیش ازدواج کرده بودند و اکنون حتى خاطره طلاق هم در ذهنشان رنگ باخته بود. براى آدمى که به چهل سالگى نزدیک مىشود و زندگى ناآرامى داشته است بسیارى چیزها به تاریخ تبدیل مىشود. موضوع بحث زایمان بود. زنها صاحب بچه بودند و مرد مسنتر در زندگى زناشویىاش که اکنون به یک واقعه تاریخى تبدیل شده بود طعم پدر بودن را چشیده بود. فقط خانمها صحبت میکردند. مانند دختهاى جوان مقابل هم نشسته بودند، میگفتند و مىخندیدند.
زنم گفت: «ممکنه بمیرن.»
پسرم گفت: «از نظر علمی این حرف چرته.»
برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که این طرز حرف زدن نیست.
«بگو این حرف درستی نیست.»
پسرم با حالت حق بجانبی گفت: «همون.»
«نه، این همون نیست باباجان. چرته بیادبانهس. آدم اینطوری با مادرش حرف نمیزنه.»
«منظورم همونه.»
و مکث کرد. بعد با حالت حق بجانب، اما معصومانه، گفت: «خوب، اونطوری هم هست؛ چرت هم هست.»
فایده نداشت. اگر اصرار میکردم درست نتیجه عکس میگرفتم.
معلم راهنمای بچه ما، که هلندی بود، در سال آخر تحصیل دبستانی پسرمان، به ما گفته بود که بچه ما از آن نوع بچههایی است که دوران بلوغ سختی را از سر میگذرانند. بهتر است سر به سرش نگذاریم. راست میگفت: یک بچه نا آرام، بی شیله پیله و جوشی. ولی مگر من در دوران بلوغم تخم جن نبودم؟ چرا بودم، اما هیچوقت حتی فکرش را هم نمیکردم که به پدر یا مادرم بگویم که حرفشان «چرت» است.
ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفته ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ یک سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي دیروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو ميكردم، چيزی كه آن قدر انتظارش را داشتم…! اما چه فايده ـاز ديروز تا حالا هرچه فكر ميكنم چيزی ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا میگيرد يا بازويم بیحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهای درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيدهام تنها چيزي كه خوانده میشود اينست: «سه قطره خون.»
