آرشیو دسته بندی: اجتماعی

قضیه هیستریک من و شبنم و نگار

من بیماری عجیبی دارم؛ از شنبه تا پنجشنبه که باید صبح اول وقت بیدار شوم برای رفتن به محل کارم، معمولاً خواب می‌مانم و بعد هم نیم ساعتی طول می‌کشد تا بتوانم از تختم دل بکَنم، اما روزهای جمعه‌ای که شیفت نیستم و از شب قبلش به خودم وعده می‌دهم که دست کم تا ظهر بخوابم، از لحظه‌ی طلوع آفتاب ناخودآگاه بیدار می‌شوم و زل می‌زنم به سقف! معمولاً هم پر از انرژی‌ام و طراوت سحرخیزی به قدری بی‌قرارم می‌کند که حوصله‌ی توی خانه ماندن هم ندارم، چه رسد به اینکه مثل روزهای دیگر نتوانم از تخت بیرون بیایم!

زن تنهای روی نیمکت

توی پارک بزرگ روبروی محل کارم، آفتاب کم‌جان اسفند ماه لَم داده بود همه جا و داشت با آدم‌ها عشقبازی می‌کرد. نگاهی چرخاندم دور و برم؛ شلوغ‌تر از معمولِ ظهرهای پنجشنبه به نظر می‌رسید. نیمکت همیشگی خالی بود؛ نشستم، سیگاری گیراندم و مشغول تماشای آدم‌ها شدم.

فضای خالی بالای شانه راست‌ام

از در که تو آمد، مانتوی لاجوردی گشادش بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آمد، نه اینکه مدلش گشاد باشد چیزی شبیه این طرح‌های خفاشی. نه، مانتویی معمولی بود که به تنش زار می‌زد. این لاجوردی خالص را با مقعنه‌ی مشکی و پیراهن تترون مردانه ‌مانندی که یقه‌ی یکدست سفیدش آویزان شانه‌هایش دیده می‌شد، سِت کرده بود. شلوارش احتمالا جین بود؛ آبی نفتی یا شاید هم طوسی.

قصه شب

چند شب پیش، عماد، پسر چهار ساله‌ی دوستم، هنگام قصه‌ی شب، با اصرار ازش خواست که گوشی رو بده به من. -به قول خودش: «گوشی رو بده به خاله مهسا!» این صفت برام عجیب و ناخوشاینده چون نشون می‌ده انقدر بزرگ شدم که بچه‌های کوچیک می‌تونن خاله صدام کنند و این موضوع، حقیقتِ تلخِ 26 سالگی رو مثل پتک توی سرم می‌کوبه.

تنهایی طبقه‌ای

به عنوان یک بچه‌پولدار (ریچ کید) بیست‌ودو ساله که بابت ریش و سبیل انبوه و هیکل دُرشتش همواره بزرگتر از سنش به نظر می‌رسد، دو تا ماشین دارد و هر طرف که بخواهد، می‌تواند برود؛ به خودی خود ایستادن کنار خیابان و منتظر تاکسی شدن کار ناخوشایندی است، چه رسد به این که ماشینی هم جلوی پایت ترمز نکند و به خاطر چند قطره بارانی که می‌بارد، بیشتر تاکسی‌ها دنبال مسافر دربستی باشند تا بچاپندش به خیال‌شان که پول اضافه‌تری به جیب بزنند اما خب چیزی که هست؛ کسی با این خرده‌کاری‌های بی‌شرمانه پولدار نشده و نخواهد شد. من اگرچه جزو طبقه‌ی مرفه جامعه محسوب می‌شوم اما این جور چیزها همیشه حساسیتم را برانگیخته‌اند. مرفه که می‌گویم چیزی حول و حوش همان پَر قوست. بله، مرفه که حالا دیگر همه می‌دانند یعنی پولدار، خیلی پولدار!

بهترین کارگردان

این که تصمیم گرفتند توی جشنواره‌ی امسال مجری را هم مثل بقیه بی‌خبر بگذارند از هویت برنده‌ها، کار جالبی است به نظرم. تا اینجا که جالب بوده. اجرایم را با دشواری‌هایی همراه کرده اما در عوض همه چیز طبیعی است. مجبور نیستم زور بزنم برای تعلیق ساختگی. اسم‌ها را داغ، داغ از پاکت درمی‌آورم و می‌فرستمش توی میکروفون. حس‌هایی هم که می‌گیرم واقعی است، یعنی اگر پاکت بهترین کارگردان را بعد از اینکه کلی هیجان خرج سالن می‌کنم باز کرده و می‌بینم که اسم یکی از آنهایی است که کارهایش را دوست دارم، جوری با مشت گره کرده یک لنگه پا نیم‌پرشی می‌کنم و «یوهو» می‌گویم که انگار برادر کوچکترم قرار است بیاید بالا.

مادر ترامپ را کشت

برای روماتیسم و پا درد خوب است؛ مادر گفت. برای اولین بار که دیدمش مثل بچه ای بود که تازه اسمش را در مدرسه نوشتند و دنبال گوشه ای برای فرار می‌گردد. یعنی مثل بچگی‌های خودم با دیدن معلم‌هایی که انگار از سیببل‌هایشان قرار است خون بچکد با ریتم شعرهای مزخرفی که عر می زدند. مادر پایش را به چهار پایه بزرگ بسته بود. نزدیکش که شدم می‌خواست فرار کند اما خودش متوجه شد راه فراری نیست. بغلش کردم، شروع به غرغر کرد. بوی خوبی می‌داد. اصلاً معلوم نبود با وجود اینکه صبح تا شب توی آت و آشغال و خاک چرا اینقدر تمیز است.

شرط‌بندی

شبی تاریک در پاییز بود. بانک‌دار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پاییزی میهمانی به راه انداخته بود. در آن جا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که در باره اش صحبت‌ می‌کردند به بحث در بارهٔ حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان که درمیانشان روزنامه نگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده‌ می‌شد با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر‌ نمی‌دانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها مجازات اعدام را‌ می‌بایست در همه جا با زندانی شدن برای تمامی عمر عوض‌ می‌کردند.

طلاق

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانهٔ ما بود که پدرم، نسخه‌هایی از تورات و کتاب‌های مذهبی‌اش را در صندوقی قدیمی نگه می‌داشت. من، پسر خاخام و پیشوای محل، هیچ فرصتی را برای شنیدن دعوای متقاضیان طلاق از دست نمی‌دادم. چرا و چطور یک مرد و همسرش که اغلب پدر و مادر بچه‌هایی هم بودند، ناگهان تصمیم می‌گرفتند با هم غریبه شوند؟ به ندرت من جواب قانع کننده‌ای شنیدم.

کهن‌ترین داستان جهان

شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد -از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و سرخ‌پوست‌ها و دشت‌های بایر و برق‌های ابدی و شهرهای مرده و عقاب‌ها. پایین‌تر، در دره‌های گرمسیری، جویندگان طلا و پروانه‌های عظیم جثه می‌پلکند.