آرشیو دسته بندی: غم‌انگیز

یک روز خوش برای موزماهی

نود و هفت تبلیغات‌چیِ نیویورکی توی هتل بودند و خطوطِ تلفنیِ راهِ دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زنِ جوانِ اتاق شمارهٔ ۵۰۷ مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است یا جهنم» از یک مجلهٔ جیبی بانوان خواند. شانه و بُرس سرش را شست. لکهٔ دامن شکلاتی‌رنگش را پاک کرد. جادکمهٔ بلوز ساکسَش را جابه‌جا کرد. دو تارِ موی کوتاهِ خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار لاک‌زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.

آمینتا

حالا می‌توانم اعتراف کنم که علت واقعی رفتنم به سیه‌نا و تمام کردن تحصیلات دانشگاهیم در آنجا چه بود. به خاطر آمینتا بود. این نام چوپانی را اشتباهاً به دختر جوان بسیار زیبایی داده بودند. اهالی سیه‌نا اغلب نام فرزندان‌شان را از دیوان شعرا برمی‌گزینند. نعلبندهایی هستند که نام‌شان نارچیزو یا فیده‌لیو است. قصاب‌هایی که زفیرو یا آپولو نام دارند و چقدر لائورا و بئاتریچه! برای متقاعد کردن خانواده‌ام گفتم که زندگی در سیه‌نا خیلی ارزان است، که وقتم تلف‌ نمی‌شود (شهر درهم‌چپیده‌ای است و دورش دیواری، مثل یک کالج). که استادها همه عالی‌اند، بنابراین می‌توانم در مدت کوتاهی مدرکم را بگیرم و مشغول کار شوم.

مرگ مکرر

غروب یکی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق در افکار خود بودم که زنک از راه رسید و غافلگیرم کرد. علاقه‌ای به دیدنش نداشتم. اگر می‌دانستم سرمی‌رسد، خود را مخفی می‌کردم. گو این که کسی باید به او می‌گفت که مقصر است. باید به دلیل عیب و ایرادهای پسرش سرزنش می‌شد، البته اگر می‌شد آن‌ها را واقعا ایراد نامید. همه‌اش تقصیر خود این زن بود. دیگر پسران ده به مراتب بدتر از پسر او بودند، و هرگز مانند پسر او دست‌ودل‌باز نیز نبودند.

بوی خوش سیگار

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا می‌خوردیم و فقیرانه لباس می‌پوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازهٔ خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم.

یک چشم

مادرم تنها یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می‌شد. مادرم یک دکه کوچک در بازار داشت و سبزی می‌فروخت. او برای حمایت از ما برای دانش آموزان و معلمان غذا می‌پخت. او چنین زندگی مضحکی را برای ما ساخته بود.

تنهایی مطلق

عشق هرگز فراموش نمی‌شود ممکن است گاهی کوچک شود، خرد شود و یا به کم رنگ‌ترین حالت ممکن درآید ولی هرگز از بین نمی‌رود. درگوشه‌ای از ذهن یا در تکه‌ای از قلب باقی می‌ماند. رهایت نمی‌کند و پس از سال‌ها در یک زمانی و شاید هم در یک مکانی به سراغت می‌‌آید. تو احساسش می‌کنی، دلتنگی، حسادت، افسوس و کمی غم همراه هر روز تو هستند. هنگام باریدن باران، در کوچه و در خیابان یادش می­‌کنی، تجسمش می­کنی، یک لبخند یاغمی آزار دهنده و ادامه می‌­دهی، ادامه می‌‌دهی بدون او.