همان مرد کور، دوست قدیمی زنام. بله، خود او داشت میآمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مردهاش در کانتیکت. از خانه همانها به زنام تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار میآمد، پنج ساعتی توی راه بود و زنام میرفت ایستگاه به استقبالاش.
آرشیو دسته بندی: اول شخص
يکی از کشيشهای فرقه يونيتاريسم (يونيتاريستها به خدا و مسيح اعتقاد دارند. بسيارى از زوايد عيسویت را كنار گذاشتهاند، و مقام خدايى عيسىمسيح و تثليث را قبول ندارند) که شنيده بود رفتهام پيش ماهاريشی ماهش، پيرو مرادِ بيتلها و داناون و ميافارو، آمد ديدنم و پرسيد «شياده؟» اسم اين کشيش چارلیيه. پيروان فرقه يونيتاريسم به هيچ چيز اعتقاد ندارند. من هم پيرو همين فرقهام.
گفتم: «نه. همين که چشمام به اين مرد افتاد، دلم باز شد. لرزههای اين مرد دلچسب و عميقاند. به همه آموزش میدهد آدمی برای رنج کشيدن به دنيا نيامده است، و اگر آدمها دنبال مراقبه ترافرازنده (Transcendental Meditation، در ايران به همان دو حرف اول آن يعنى TM (تىام) مشهور شده است. معادل فارسى آن مىشود مراقبه متعالى يا فرارونده. ترافرازنده را آقاى دكتر اديب سلطانى براى Transcendental ساخته است) بروند، ديگه رنج نمیکشند؛ اون هم که مثل آب خوردنه.»
گفت: «سر در نمیآرم؛ داری شوخی میکنی يا جدی میگی؟»
زنم گفت: «ممکنه بمیرن.»
پسرم گفت: «از نظر علمی این حرف چرته.»
برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که این طرز حرف زدن نیست.
«بگو این حرف درستی نیست.»
پسرم با حالت حق بجانبی گفت: «همون.»
«نه، این همون نیست باباجان. چرته بیادبانهس. آدم اینطوری با مادرش حرف نمیزنه.»
«منظورم همونه.»
و مکث کرد. بعد با حالت حق بجانب، اما معصومانه، گفت: «خوب، اونطوری هم هست؛ چرت هم هست.»
فایده نداشت. اگر اصرار میکردم درست نتیجه عکس میگرفتم.
معلم راهنمای بچه ما، که هلندی بود، در سال آخر تحصیل دبستانی پسرمان، به ما گفته بود که بچه ما از آن نوع بچههایی است که دوران بلوغ سختی را از سر میگذرانند. بهتر است سر به سرش نگذاریم. راست میگفت: یک بچه نا آرام، بی شیله پیله و جوشی. ولی مگر من در دوران بلوغم تخم جن نبودم؟ چرا بودم، اما هیچوقت حتی فکرش را هم نمیکردم که به پدر یا مادرم بگویم که حرفشان «چرت» است.
ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفته ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ یک سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي دیروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو ميكردم، چيزی كه آن قدر انتظارش را داشتم…! اما چه فايده ـاز ديروز تا حالا هرچه فكر ميكنم چيزی ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا میگيرد يا بازويم بیحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهای درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيدهام تنها چيزي كه خوانده میشود اينست: «سه قطره خون.»
من و «کایرا» دو انگلیسی ساکن لندن بودیم که سالها پیش از سر اتفاق در بارسلونا با هم آشنا شدیم؛ توی یکی از روزهای نسبتاً خلوتترِ خیابان «لارامبلا» در محوطهی رو باز جلوی یکی از آن کافههای دلنشین، لابلای دهها میز و صندلی و سایبانهای بزرگِ سفید. آن روز موهای مشکی با هایلایت کاهویی نه چندان بلندش را از پشت دم اسبی بسته بود و عینک آفتابیاش که روی دستهی آن آرم بزرگ و طلایی «شانل» خودنمایی میکرد را داده بود بالای پیشانیاش. پیراهن یقه قایقی نخی نازکی تنش بود که راهراههای افقی سورمهای و سفید داشت و یک شلوارک جین آبی آسمانی پوشیده بود با کفشهای سفید اسپرت. در زاویهی چهل درجهی غربی من نشسته بود، پای چپش را انداخته بود روی پای راستش و داشت بلوط بو داده میخورد؛ رانهای سفیدش دل میبُرد.
نزدیک بهار که میشود، خاطرهها دورهام میکنند؛ آدمها، آهنگها، کردهها و حتی نکردهها، نگفتهها، نرسیدنها، حسرتها و غمی که یکهو همهی قلبم را میفشرد، انگار که قویترین پنجهی دنیا را داشته باشد. نفس کم میآورم در خانه؛ پا توی کفش میکنم سمت شلوغی خیابان و قدم میزنم تا هر جا که پای پنجاه و دو سالگیام یاری کند. خسته که میشوم، دربست میگیرم تا مهد کودک نوهام «دلارام» و از مربی میخواهم اجازه دهد داخل شوم و چند دقیقهای حین بازی یا کشیدن نقاشی تماشایش کنم. مرا که میبیند با همان لحن شیرین پنج سالگی «بابابزرگ جونم» گویان میدَود تا مسیر آغوشم. روی زانو مینشینم و به خود میفشارمش. با اولین نفس عمیق از موهای مجعد و پرپشت دخترک، همهی دلتنگیها موقتاً هم که شده رخت برمیبندند از وجودم.
من اصلیترین اشتباهم را زمانی که برای اولین بار توی شهر کتاب دیدمش، مرتکب نشدم؛ آن روز صبح را میگویم که توی خلوتیِ فروشگاه داشتم لابلای قفسهها دنبال «جهان گرایشها»ی «کارل پوپر» میگشتم که با یک لبخند گشاد و کتابی در دست با احتیاط بهم نزدیک شد. بلند و کمی چاق بود. چاق که میگویم؛ آشکارا لُپهایی داشت که میشد حسابی چلاندشان! سبیلی نعل اسبی گذاشته بود که جذابترش میکرد، خصوصا با آن تکه موی مثلثی زیر لب پایین و یک کلاه بِرهی مشکی هم بر سر داشت که خیلی جذابترش کرده بود! با جور خاصی از استرس ویژهی مردها در اولین دیدار، «همه چیز فرو میپاشد» را گرفت سمتم و ازم پرسید که آیا اطلاعات به درد بخوری از «چینوآ آچهبه» دارم که در اختیارش بگذارم و اساسا خریدن و خواندن آن کتاب را توصیه میکنم یا نه؟ با یک کوچولو شیطنتی که در صدایم قابل تشخیص بود، پرسیدم؛ در مورد کتاب اطلاعات میخواهد یا نویسندهاش که گفت هر دو و کارم را سخت کرد!
بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد و دیگر هم سراغش نرفتم، حتی آخرین نامهاش باز نشده لای کتابی که زمانی بهم هدیه داده بود، مانده است؛ آخرین نامهاش به آخرین آدرس محل زندگیام در «آمستردام». آن روزها پای در سفر داشتم، داشتیم اما من آدم در غربت ماندن نبودم، اینست که جمع کردم و برگشتم «ایران».
من بیماری عجیبی دارم؛ از شنبه تا پنجشنبه که باید صبح اول وقت بیدار شوم برای رفتن به محل کارم، معمولاً خواب میمانم و بعد هم نیم ساعتی طول میکشد تا بتوانم از تختم دل بکَنم، اما روزهای جمعهای که شیفت نیستم و از شب قبلش به خودم وعده میدهم که دست کم تا ظهر بخوابم، از لحظهی طلوع آفتاب ناخودآگاه بیدار میشوم و زل میزنم به سقف! معمولاً هم پر از انرژیام و طراوت سحرخیزی به قدری بیقرارم میکند که حوصلهی توی خانه ماندن هم ندارم، چه رسد به اینکه مثل روزهای دیگر نتوانم از تخت بیرون بیایم!
توی پارک بزرگ روبروی محل کارم، آفتاب کمجان اسفند ماه لَم داده بود همه جا و داشت با آدمها عشقبازی میکرد. نگاهی چرخاندم دور و برم؛ شلوغتر از معمولِ ظهرهای پنجشنبه به نظر میرسید. نیمکت همیشگی خالی بود؛ نشستم، سیگاری گیراندم و مشغول تماشای آدمها شدم.
