آرشیو دسته بندی: ایرانی

مادر ترامپ را کشت

برای روماتیسم و پا درد خوب است؛ مادر گفت. برای اولین بار که دیدمش مثل بچه ای بود که تازه اسمش را در مدرسه نوشتند و دنبال گوشه ای برای فرار می‌گردد. یعنی مثل بچگی‌های خودم با دیدن معلم‌هایی که انگار از سیببل‌هایشان قرار است خون بچکد با ریتم شعرهای مزخرفی که عر می زدند. مادر پایش را به چهار پایه بزرگ بسته بود. نزدیکش که شدم می‌خواست فرار کند اما خودش متوجه شد راه فراری نیست. بغلش کردم، شروع به غرغر کرد. بوی خوبی می‌داد. اصلاً معلوم نبود با وجود اینکه صبح تا شب توی آت و آشغال و خاک چرا اینقدر تمیز است.

داستان یک بازنده

جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ما بود. بدون نگاه مستقیمی به خانم‌ها گفتم: “اشکالی نداره ما اینجا بشینیم؟”

فارسی شکر است

هیچ جای دنیا‌ تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحهٔ کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی‌بان‌های انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموماً کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشتهٔ مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمهٔ چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی‌بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود.

سبزآبیِ چند متر جلوتر از پای‌اش

رودخانه خروشان‌تر از همیشه بود. انگار با خودش مسابقه‌ی سرعت گذاشته بود. پیرمرد همیشه این قسمت رودخانه را برای نشستن انتخاب می‌کرد چون فقط چند متر جلوتر از پایش سبزآبیِ تندی بود که خبر از عمیق شدنِ ناگهانیِ آن می‌داد. کسی برای آب‌تنی آنجا نمی‌آمد و همان خلوتی که پیرمرد می‌خواست را از رودخانه هدیه می‌گرفت. دم‌هایی مرطوب از هوا میگرفت و دلش می‌خواست همان‌جا توی ریه‌هایش نگه‌شان دارد و بازدم نکند. گاهی نسیم خنکی آب را نوازش می‌داد و همراه با بوی زُهم به صورتِ پر از چروکِ پیرمرد میخورد.

چای عصرانه

تو باغچه‌ی خونمون یه نهال زیتون کاشتم. به امید باروری، به امید روزی که از درختی که خودم کاشتم زیتون بچینم و باهاش شور درست کنم. میتونستم برم زیتون خام بخرم و خیلی زودتر از این حرفا این کارو بکنم یا اینکه اصلا میتونستم برم بهترین شور زیتونو از یه فروشگاه همین نزدیکیا بخرم. چی باعث میشه آدم خودش از صفر دنبال یه کاری بره؟ من هر روز به این درخت میرسم. به اندازه بهش آب میدم نه بیشتر و نه کمتر. درست همون مقداری که باید آب بخوره. هَرَسش هم میکنم و البته تبعیض فاحشی بین اون و بقیه‌ درختای باغچه قائلم. منتظر چه اتفاقی هستم نمی‌دونم! زیتونای این درخت با درختای دیگه چه فرقی میکنه؟ اینم نمیدونم…

لعنت به کمال‌گرایی

طبق معمول ساعت 7 از خواب بیدار شد. البته بیدار که نه؛ ساعت را روی 7 تنظیم کرده بود و تا ساعت 8 در رخت‌خواب غلت می‌زد و به آرزوها و اهدافش فکر می‌کرد. به این فکر می‌کرد که امروز را چه کار کند؛ اصلا چرا باید کار کند؟ چرا باید در این کشور کار کند؟ با تمام توان بر افکار منفی که در ذهنش بود غلبه کرد و آنها را با فکرهای مثبت جایگزین کرد.

صدای قلب‌اش می‌آید

بر روی تاب سردِ پارکی نشسته است. در حالیکه تاب می‌خورد در افکار خودش غرق است. چشمانش را به زمین دوخته و پاهایش با سنگ ریزه‌های روی زمین بازی می‌کند. صدای جیغ ترمزی افکارش را می‌تاراند. صدای آشنایی‌ست؛ خود را جمع و جور کرده پلک‌هایش را سخت روی هم فشار می‌دهد.صدای بوق ممتدی جایگزین صدای ترمز خودرو می‌شود. جستی بر می‌خیزد و به سمت صدا قدم تند می‌کند. خط ترمزی روی زمین نقش بسته و پیرزنی مات و مبهوت جلوی خودرو خشکش زده است. تنها چند سانتی‌متر جانش را نجات داده است. نگاهش دوباره با خط ترمز تلاقی می‌کند و او را راهی خاطراتش می‌کند. صحنه آخرین لبخندش، لبخندِ خونینش را به یاد می‌آورد. گرمای آغوشش را نثارش می‌کرد هرم نفس‌های یاشار صورت یخ زده‌اش را ذوب می‌کرد، سعی در گرم نگه داشتنش در آن هوای سرد و مرطوب پاییزی را داشت.

زن خانگی

شوهرم توی زندگی با من مثل پرنده‌ای در قفس است؛ خودش اینطور می‌گوید اما مشخصاً چرت می‌گوید. مشخصاً چرت می‌گوید چون نمی‌فهمد که مهمترین دلیل زنده بودنم است، دلخوشی‌ام برای ادامه‌ی زندگی و امیدم برای شروع روزی تازه است. بدون او می‌میرم، بدون او احساس ناامنی می‌کنم و تو همه‌ فامیل و دوست و آشنا کیست که نداند با همه وجودم عاشقش هستم.

پنجره

میکاییل روی صندلی چوبی‌اش، پشت میز مربعی جلا خورده، روبروی پنجره باز آپارتمان کوچک و بدون ظرافتش نشسته بود. چهره‌اش مانند شهرش سرد بود. شهری پر جمعیت و کم نور و بدبو. شهری با مناظر تکراری. پر از آپارتمان‌های بتنی یک شکل و زشت و بزرگ و بلند. نزدیک غروب بود و آسمان به رنگ سرمه‌ای در آمده بود. آپارتمان روبرویی میکاییل، با چراغ های زرد یک رنگ و یک شکل، حالتی فرا واقعی به خودش گرفته بود. انگار قطعه‌ای از اسباب بازی‌های لگو بود. همه پنجره‌ها شبیه به هم بودند. همه در یک ردیف و همه تو خالی. با آدم‌های توخالی. خود میکاییل هم حس می‌کرد که خالی است. خالی از همه چیز. میان میکاییل و پنجره کوچک خانه‌اش، طناب پوسیده و کلفتی از قلاب پنکه آویزان بود. روی میز، برگه‌ای سفید با خودکار آبی نو گذاشته بود. قرار بود در آن وصیتی به آشنایان زنده‌اش بکند. قرار بود از سوز زندگی‌اش برای آنها بنویسد. اما یادش آمد که کسی نیست که بخواهد وصیت او را بخواند. همچنان بی‌تحرک نشسته بود. خانه‌اش را از اثاث خالی کرده بود. فقط خودش بود و میز مربعی جلا خورده و دو عدد صندلی چوبی و طناب دار و پنجره باز. حتی لامپ زرد رنگ خانه‌اش را هم در آورده بود و از روشنایی اندک بیرون استفاده می‌کرد.

تنهایی مطلق

عشق هرگز فراموش نمی‌شود ممکن است گاهی کوچک شود، خرد شود و یا به کم رنگ‌ترین حالت ممکن درآید ولی هرگز از بین نمی‌رود. درگوشه‌ای از ذهن یا در تکه‌ای از قلب باقی می‌ماند. رهایت نمی‌کند و پس از سال‌ها در یک زمانی و شاید هم در یک مکانی به سراغت می‌‌آید. تو احساسش می‌کنی، دلتنگی، حسادت، افسوس و کمی غم همراه هر روز تو هستند. هنگام باریدن باران، در کوچه و در خیابان یادش می­‌کنی، تجسمش می­کنی، یک لبخند یاغمی آزار دهنده و ادامه می‌­دهی، ادامه می‌‌دهی بدون او.